خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سفرنامه -3

روز چهارشنبه رو روز عمران آب اعلام کردیم و رفتیم شوشتر و آبشارها رو دیدیم. این آبشارها طبیعی نیستند. در زمان ساسانیان بر اثر حفاری در کوههای اطراف یکی از شعبه های کارون، به وجود اومدن .و در همان زمان هر آبشار یک آسیاب رو به گردش در میاورده . و هر آسیاب برای آرد کردن یک محصول بوده . من قبلا یکبار تابستون هم اینجا اومده بودم و دیدم که با وجود گرمای شدید خوزستان اطراف این آبشارها هوا خنکه. من از تاریخ مهندسی اطلاع درستی ندارم ولی فکر میکنم این آبشارها از قدیمی ترین سازه های مهندسی عمران آب ایران باشند.

 

 


 
بعد از شوشتر به سمت سد دز رفتیم .تو مسیری که از دل کوه رد میشدیم تا به سد برسیم . نسل جوون توی تونل ها شروع کردن به انواع هنرنمایی ! فکر میکنم اینجا اولین بار بود که حس کردم دارم بهشون نزدیک میشم .
سد دز ۴۵ سال پیش ساخته شده. راستش اطلاعات فنی چیزی یادم نمونده ولی مسئول روابط عمومی که برامون درباره تاریخچه ساخت سد و ویژگی هاش صحبت کرد به نظرم یکی از مناسبترین آدمها برای این شغل بود با لهجه جنوبی و بدون ذره ای سعی در پنهان کردن لهجه اش انقدر کامل برامون صحبت کرد که همه ما شیفته صحبت کردنش شده بودیم . به نظرم عالی بود .
سد یه سازه عظیم با ابهت بود که من دربرابرش حسی از ترس و احترام و افتخار داشتم .

 

 


ناهار رو هم در ادامه روز عمران آب کنار سد تنظیمی دزفول خوردیم . ناهار جالبی بود من انقدر خورده بودم که دلم درد گرفته بود ولی هنوز احساس رضایت از غذا خوردن نداشتم . شانس آوردم که غذاها تموم شد . خلاصه که همونجا تصمیم گرفتیم شام یه غذایی بخوریم که کنسرو نباشه !

 

 


 به سمت اهواز حرکت کردیم . قرار شد برای اینکه تمدن از یادمون نره شب رو خونه مادربزرگ یکی از بچه بمونیم . که البته خدا به مادربزرگ رحم کرده بود که تهران بود . بچه ها شروع کردن به خیال پردازی درباره حمام . ولی من اعلام کردم که کاملا با این قشر تشکیل شده روی سطح پوستم درتفاهم هستم ! گرچه اگر هم در تفاهم نبودم یک حمام و ۳۰ نفر آدم ! به نظرتون چی از این حمام به من میرسید .
شام رو پیتزا خریدیم و کنار کارون ( سنگین باشین گفتم کنار کارون ، نه لب کارون ! ) ، نزدیک پل معروف اهواز خوردیم . و من موفق شدم سالاد بخورم ! و این باعث شد که به صورت ناگهانی احساس کنم زنده شدم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
تگ ها :