خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

آخرین روز کاری سال

دارم به این فکر میکنم که آدم تا بچه اس همه چیز رنگ داره ,طعم داره , پشت همه اتفاقها یه رازی وجود داره . زندگی خارق العاده است . و این حس شامل همه نکات ریز و درشت زندگی میشه . نمیدونم از کی شروع میشه , درست پا به پا ی تجربه ها همزمان با یادگرفتن کم کم راز ها از پرده بیرون میافتن رنگها کمرنگ  میشن طعم و مزه ها آروم آروم کم میشن . آدم انتظارش رو برای اتفاقهای جدید , پدیده های خارق العاده از دست میده دست دنیا و زندگی برای آدم رو میشه و این اصلا خوب نیست اصلا زیبا نیست این باعث میشه که بفهمی روزهای سال نو با سال کهنه هیچ فرقی نداره . قرار نیست چیزی عوض بشه . چیزی نو نمیشه آدمها با همون روشهای سال پیش میتونن دلت رو بشکنن یا دلت رو به دست بیارند میتونن عصبانیت کنن یا خوشحالت کنن . خودت میتونی باز همون اشتباهات رو تکرار کنی . میتونی با استفاده از تجربیاتت آدمها رو شاد کنی یا از خودت دلخورشون کنی . چیزی قرار نیست عوض بشه . میتونی امسال هم شب وقتی خونه ساکت و تاریکه تو آخرین ساعتهای سال سعی کنی پرونده یه چیزایی رو ببندی . میتونی برای خودت آرزوهای تازه بکنی میتونی برای خودت یه هدفی در نظر بگیری ....آره میتونی کسی جلوت رونمیگیره ولی دیگه دلت نمیاد سر خودت رو کلاه بگذاری . آره میتونی آدمی رو ببخشی و سعی کنی پرونده اش رو تو ذهنت ببندی ولی میتونی همون اشتباهات رو درباره آدم دیگه ای تو سال جدید تکرار کنی ....نوروز دیگه راز نداره قرار نیست تو لحظه سال تحویل اتفاق خیلی خاصی رخ بده . قرار نیست ....این میشه که سعی میکنی دوباره بچه بشی دختر کوچولو باشی که از تصور پوشیدن لباس عیدش قند تو دلش آب بشه . کفشهای نو و براقت رو تا قبل از سال تحویل تو جعبه نگه داری و هر روز بری نگاهشون کنی ....ولی باز یه جای کار میلنگه . آدم وقتی چیزی رو فهمید دیگه نمیتونه ندونه . میتونه تظاهر کنه ولی خودش رو نمیتونه گول بزنه . وقتی عددهایی که باهاشون گذر زمان رو نشون میدیم عوض میشن چیز دیگه ای عوض نمیشه .

من دقیقا چم شده ؟ چرا تو این آخرین روز کاری سال افسرده شدم ؟ چرا وسط این همه آدم که جادو نوروز باورشون شده مثل آدمای گیج دارم دور خودم میچرخم ؟ چرا شاد نیستم ؟ چرا دلم گرفته ؟ چرا عمو نوروز سراغم رو نمیگیره ؟ چرا امسال گندمام سبز نشد ؟ چرا هنوز هوس خریدن میوه و آجیل ندارم ؟ چرا باز روح سانی دپ در من حلول کرده ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
تگ ها :