خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

برگزیده بودن !

از کجا شروع شد که من فکر کردم جز برگزیدگانم ؟ از مدرسه فرزانگان ؟ نه اون قبولی فقط یه مهر تایید بود که باعث شد دیگه خودمم کاملا باورم بشه که جز برگزیدگانم . چیزی هستم که خیلی ها نیستند . قبل تر از اون وقتی شاگرد اول مدرسه بودم ولی آروم و خانوم و سر به زیر نبودم ؟ یا قبل تر از اون وقتی مادربزرگم تعریف میکرد که از روز اولی که به دنیا اومدم چشمهام یه نگاه عجیب و جستجوگر داشته و تکرار حرف پدربزرگم که اولین باری که من رو دیه گفته : این یه چیزی میشه ! ( دیدی بابابزرگ این آخرین نوه ای که دیدی هم هیچی نشد . ) واقعا نمیدونم از کجا شروع شد . ولی تا همین چند وقت پیش هم فکر میکردم جز برگزیدگان هستم و به این دنیا اومدم که یه کار خیلی مهم رو انجام بدم , خوردن و خوابیدن و بزرگ شدن و بچه درست کردن و این کارای روزمره که میلیاردها انسان و از اون گذشته همه جانوران هم انجام میدن , من اما برای یه کار مهم ساخته شدم . من یگانه ام........خیلی دردناکه فهمیدن این که تو خود تو که برای خودت مرکز جهانی یکی هستی از میلیاردها و حتی ذره ای هم از اونها مهمتر نیستی. خیلی دردناکه وقتی آدم به این فهمیدنش تسلیم میشه . تسلیم شدن دردناکه. گاهی فکر میکنم وقتی یه نفر عاشق آدم میشه این حس یگانه بودن و برگزیده بودن رو به آدم میده , شاید همین عشقه که جالب و جذابه ...ولی وقتی اون عشق هم یه روز از بین رفت...میفهمی که نه تو واقعا یکی هستی از میلیاردها....تسلیم . پرچم سفید , دستها بالا , من دربرابر هجوم حقیقت تسلیمم.

 

 

پ. ن : این نوشته رو امروز صبح نوشتم ولی نتونستم پستش کنم . داشتم کتاب آهستگی کوندرا عزیز و بزرگ رو میخوندم که رسیدم به فصلی که درباره برگزیدگی نوشته . انقدر جا خوردم و هیجان زده شدم که نتونستم اینجا ننویسم . آره منم مثل قهرمانهای داستان کوندرا با اعلام شباهتم به آدم بزرگ و معروفی مثل کوندرا میخوام ثابت کنم که جز برگزیدگانم!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها :