خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ماجراهای یک توده !

این اطراف کسی نفرینم کرده ؟ تمام این هفته را هر روز دکتر رفته ام , فردا هم وقت دکتر دارم !

جمعه صبح در حال دیدن فیلمهای دوقلوی قبل از طلوع و قبل از غروب هستم . جایی اواسط فیلم دوم گریه ام میگیرد, درد بدی را زیر غبغم حس میکنم . درد تا گلویم حودش را امتداد میدهد . توجهی نمیکنم , فیلم دیدن را ادامه میدهم ... موقع ناهار خوردن وقتی غذا را میجوم باز درد به سراغم میاید . جلوی آینه که میروم حس میکنم صورتم کمی متورم شده . به غبغبم که دست میکشم یک توده سفت و دردناک را زیر دستم حس میکنم که ثابت سر جایش مانده . میترسم . وقتی مادرت پرستار باشد همیشه یک چیزهایی از خبرهای بد پزشکی را میدانی توده سفت و ثابت میتواند بدخیم باشد . به روی خودم نمیاورم . آهنگ اسپانیایی میگذارم و میرقصم . موقع حرکات سریع سر و گردن باز هم درد دارم . بیخیال میشوم. غضنفر را میاورم یک فولدر لایت انتخاب میکنم و سعی میکنم بخوابم . بین خواب و بیداری به این فکر میکنم که به محض اینکه مطمئن شدم سرطان است کارم را رها میکنم , خانه را میفروشم و نیمی از پولش را برمیدارم و فرار میکنم . نه به دنبال درمان خواهم بود نه حلالیت طلبیدن و این لوس بازی ها . هر تفریح و لذتی که به فکرم برسد را تجربه میکنم و هرچه از رویاهایم را که بتوانم دنبال میکنم و احتمالا در نهایت از بی پولی و گرسنگی در گوشه ای از این دنیا میمیرم . فکر میکنم حکمت اینکه آدمها از زمان مرگشان بیخبرند همین است که مردم همه ماههای آخر عمرشان را به عیاشی نگذرانند .

صبح شنبه به نزدیکترین مطب دکتر سر میزنم , دکتر معاینه ام میکند و میگوید : چون توده هم سفت و هم ثابت است در نهایت باید یک جراح معاینه ات بکند ولی فعلا یک دوره آنتی بیوتیک قوی برایت تجویز میکنم تا دوشنبه اگر بهتر نشدی با من تماس بگیر تا برایت از جراح , خودم وقت بگیرم . کمی نگران میشوم . وقتی پزشکها خودشان بخواهند برای آدم وقت بگیرند احتمالا خبرهای خوبی ندارند . اما به روی خودم نمیاورم . در حال حاضر هیچ خبری برایم بد نیست یا بیماری مهمی نیست که به زودی خوب میشوم یا اوضاع خطرناک است که برای من یعنی عیاشی تا سرحد مرگ !

شنبه بعد از ظهر : با وجود مصرف آنتی بیوتیکها تورم و درد بیشتر شده . حالا دارم فکر میکنم از کجاها میتوانم ویزا بگیرم ؟ به عمو بگویم برایم دعوت نامه بفرستد ؟ نه از فامیل نمیخواهم کسی خبر شود , از نگار خواهش میکنم دعوت نامه بفرستد . بعد از پذیرایی از اقوام شوهر احتمالا از دیدن من هم حتی میتواند خوشحال بشود .

یکشنبه صبح : وقت دندانپزشکی دارم . با خودم میگویم در هر صورت باید دندانپزشکی را بروم . حتی اگر رفتنی باشم نمیخواهم این روزهای خوشگذرانی را با درد دندان خراب کنم . دندانپزشک موقع کارکردن روی دندانم متوجه موضوع میشود . میگوید احتمالا یک عارضه است به نام سنگ مجرای بزاق ! البته توصیه میکند حتما به متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه کنم .

یکشنبه عصر : التهاب و درد و تورم همچنان بیشتر میشود . با دکتری که بینی ام را عمل کرده و از دوستان خانوادگی ماست تماس میگیرم . پیدایش نمیکنم . به مطب زنگ میزنم : دکتر امروز نیست , فردا تماس بگیرید.

دوشنبه : حتی موقع حرف زدن هم درد دارم . گاهی حتی بدون هیچ حرکتی هم درد و سنگینی را حس میکنم . با خودم میگویم . اگر خواستم بروم آلمان از نگار خواهش میکنم برایم هتل بگیرد . هر دو راحتتر خواهیم بود.

دوشنبه بعد از ظهر : با منشی دکتر تماس میگیرم . ساعت 6.5 باید مطب باشم . توی مترو با خودم فکر میکنم . آیا فرصت خواهم کرد به جز اروپا جای دیگری را هم ببینم ؟ از کجا امکان دارد که بتوانم ویزا بگیرم؟ کم کم از این رویا خوشم میاید . خوشگذرانی تا مرگ !

وارد مطب دکتر میشوم , مدتهاست که ندیده امش , پیر شده , خیلی زیاد. اول من را نمیشناسد . خودم را معرفی میکنم , از دیدنم خوشحال میشود و میگوید : "چاق شدی نشناختمت " میگویم که چاق شده ام ولی همه اش چاقی نیست , صورتم کمی ورم هم دارد و موضوع را توضیح میدهم . روی صندلی معاینه مینشینم . دست سرد دکتر که به توده میخورد از درد از جا میپرم . دکتر انگار خوشحال شده باشد به جوشهای قورباغه شکل صورتم اشاره میکند و میپرسد : اینا چیه مثل دخترای تین ایجر ؟ میگویم برای درمان جوشهای همیشگی ام  قرص روآکوتان میخورم و ظاهرا قبل از درمان کامل آدم مرتب جوش میزند . ( به نوعی سهمیه جوش تا آخر عمرت را طی چند ماه مصرف میکنی و چیزی برای بقیه عمر باقی نمیماند ! ) . باز هم خوشحال تر میشود و میگوید قضیه همین است . غدد لنفاوی برای مبارزه با این عفونتها متورم شده اند .

یک نوع دیگر آنتی بیوتیک برایم مینویسد , مسکن و ضد التهاب .

از مطب دکتر که بیرون میایم . به این فکر میکنم که انگار یه کمی خیط شده ام . البته خوشحالم شده ام . وضع جالبی است هر خبری میتوانست خوشحالم کند .

سه شنبه صبح : التهاب و درد خیلی کمتر شده . تورم هم از قبل کمتر است حتی انگار توده کوچکتر هم شده ! یادم میافتد که فردا وقت دکتر پوست دارم . به خودم میگویم امروز هم یک وقت از چشم پزشکی بگیرم که تمام روزهای کاری این هفته را دکتر رفته باشم . کسی این اطراف مرا نفرین کرده ؟ طفلک چه حالی میشود اگر بفهمد من از تصور خبر مرگ قریب الوقوعم چه حالی کرده ام و چه رویاهایی پرورانده ام ! زندگی چقدر میتواند لذت بخش شود وقتی با بزرگترین ترسهایت , حتی مرگ , روبرو شوی . حتی میتوانی با ترسهایت دوست شوی , درباره شان رویا بسازی و از رویاهایت لذت ببری .

مرگ گاهی ریحان میچیند .

مرگ گاهی ودکا مینوشد.

گاه در سایه نشسته است , به ما مینگرد .

و همه میدانیم ,

ریه های لذت , پر اکسیژن مرگ است .

 

                                                   "سهراب سپهری –صدای پای آب "

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
تگ ها :