خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ساناز طفلکی می شود

دیروز صبح که ازخواب بیدار شدم , کمی گلویم خشک بود و می سوخت . فکر کردم شب قبل چیزی خورده ام که به آن حساسیت داشته ام . توجهی نکردم . تا شب بدتر نشده بود ولی بهتر هم نشده بود .

دیشب جای همگی خالی رفته بودم عروسی , و ما ادریک مالعروسی ! باغ تو جاجرود کنار رودخونه و ارکستر توپ و دی جی خوش سلیقه و باحال و............ توقع ندارین یک عدد ساناز در این احوالات ساکت و صامت یه گوشه نشسته باشه که ؟ توقع ندارین که لباسم مثل لباس بچه مدرسه ای ها بوده باشه ؟ توقع ندارین که وقتی موقع رقص هیجان زده شدم جیغ و داد نکرده باشم که ؟ توقع ندارین بعد از رقص که گرمم شده بود , نرفته باشم کنار رودخونه ؟ توقع ندارین که مثلا رو لباسم شالی , مانتویی چیزی پوشیده باشم که ؟  توقع ندارین که وقتی از گرما و تشنگی داشتم له له می زدم دست رد به یک لیوان نوشابه خنک و یا آب یخ زده باشم ؟

و توقع ندارین که بعد از همه اینها من امروز صبح که از خواب بیدار میشم گلو درد و آب ریزش بینی نداشته باشم که ؟ توقع دارین ؟ خیلی پر توقعین ! میدونستین ؟


احساس ضعف دارم ولی میلی به غذا ندارم . تا حالا فقط چای و عسل و لیموترش خورده ام . حوصله سوپ درست کردن ندارم . همسر خان هم آشپزی بلد نیست . یا باید با همین معجون عسل بسازم یا مهاجرت کنم منزل مادر گرامی  که از بد حادثه ایشون هم مهمون دار هستن , عمه جان دارن تشریف میبرن خارجه , از رشت تشریف آوردن منزل برادر گرامیشون .

ولی خودمونیم این بهترین بهانه شد که نرم دیدن عمه ام ! واقعا آدم لذت میبره از دیدن برادر زاده به این مهربونی و آداب دانی ! خود به خیر کنه وقتی رو که خودم عمه میشم !

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
تگ ها :