خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

جای خالی جسارت در تفکر و در تخیل

فکر  می کنم اگر کسی 10 پست پشت سر هم من را خوانده باشد می فهمد که درد همیشگی من نداشتن جسارت است . شجاعت انجام کارهایی که دلم می خواهد را خیلی وقت ها ندارم . البته با هزار بار تمرین کمی اوضاع بهتر شده که به وقتش خودم را تشویق هم کرده ام .

ولی کلاس داستان نویسی واقعیت جدیدی درباره خودم را به من نشان داد : من حتی در تفکر و تخیل هم محافظه کار هستم ! داستان فرا واقعی من که دیگر انتهای پرواز تخیل من بود , در مقایسه با بقیه داستانهای کلاس آنچنان واقعی و محدود در جبر های فیزیکی و منطقی دنیای واقعی بیرون از داستان بود که به سختی توانستم خجالت را کنار بگذارم و داستانم را تحویل استاد بدهم .

در ترم پیش هم بارها به این نتیجه رسیدم که درست که استاد خیلی وقتها درباره داستانهایم می گوید که تکنیک به درستی اجرا شده . یا به ابزارهای داستان نویسی مجهزم و مسلط , ولی خودم حس می کنم داستانهایم جان ندارند , در رگهایشان خون جاری نیست . وسعت ندارند . ماجرا ندارد. ذهنم یاریم نمیکند به ماجراهای جسورانه و بزرگ فکر کنم تا بنویسمشان . آنقدر در روایت روزمرگی زنانه زیاده روی کرده ام که انگار سرچشمه ایده های داستانهایم خشکیده . حتی اوج رویا هایم جایی است که تخته پرش رویاهای بقیه است .

چه بلایی سر من و دنیای تخیلی رنگارنگم آمده ؟ من که در 4 سالگی با حداقل 20 نفر آدم تخیلی دوست بودم . من که در دوران نوجوانی با 3 دقیقه سکوت میتوانستم خودم را به جای هرکس که میخواستم ( از چریک فلسطینی تا روسپی پاریسی یا رقصنده اسپانیایی ) تصور کنم . من که در دوران جوانیم قصدم نجات دنیا یا دست کم کشورم بود , چه بلایی به سرم آمده که نمیتوانم پرنده خیالم را به دورتر از اتفاقات دور و برم پرواز بدهم . نگران خودم هستم . رویاهایم را گم کرده ام انگار .

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠
تگ ها :