خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

و باز : آن هنگام که مهر تمام می شود , من آغاز می شوم.

 

ومن سی و یک ساله شدم .

سی و یک سال تمام. و امروز اولین روز از سی و دومین سال زندگیم را آغاز خواهم کرد. من سرشارم , سرشارم از تمام احساساتی که یک انسان, یک زن, برای ادامه زیستنش به آنها محتاج است.  آنچنان خودم را دوست دارم که گیاه آفتاب را. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و.... و حس می کنم احساسات خوبم آنچنان در من می جوشد که عنقریب است که از تمام تنم , از بند بند انگشتانم سر برود و تمام دنیا را , تمام دنیای مرا, پر کند. احساس می کنم که می درخشم و نور را پخش می کنم به سراسر زندگیم. و شادی در اطرافم تکثیر می شود و می توانم که بی دریغ دوست بدارم و دوست داشته شوم.

بدون شک از تمام تولدهای این چند سال اخیرم , امروز شادترم. سی و دو سالگی رو شروع می کنم و احساس جوانی می کنم جوان تر از بیست و هشت سالگی ام , بیست و نه سالگی ام و سی سالگیم.  و با خودم فکر می کنم حتی اگر چهل و دو سالگی یا پنجاه و دوسالگی را هم شروع کرده بودم , امروز احساس شادی و جوانی داشتم .

سرشارم از عشق و احساس زیبا بودن با تمام وسعت معانی اش و این احساس زیبا تنها یک دلیل دارد. یک دلیل ساده و کوچک : من می دانم که می خواهم چه بشوم . مهم نیست چند سال طول بکشد و یا چقدر سخت باشد,من ایمان دارم که به آنچه که می خواهم , خواهم رسید.

 سالها بود که می دانستم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است , تنها در حرکت می توان تعادلش را حفظ کرد. و هرگز مثل الان , همین لحظه , درکش نکرده بودم. و من چه خوشحالم از این درک . از این فهم . فهمیدن چیز خوبی است . حتی اگر تازه در پایان سی و یک سالگی رخ بدهد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠
تگ ها :