خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سفرنامه کویر

قرارمون ساعت ۵ بود و طبیعیه که ساعت ۵ تنها زمانیه که راه نیافتیم ! ٧ راه افتادیم . تا دامغان رفتیم و شب رو موندیم . صبح از جاده معلمان به سمت کویر مرکزی ایران حرکت کردیم .

اولین جایی که برای دیدنش توقف کردیم , جندق بود. جندق یک قلعه قدیمی داشت که روایات غیر رسمی زمان ساختش رو دوره ساسانی تخمین میزنن. نکته جالب اینه که تو قلعه هنوز چند تا خانواده زندگی میکنن.

 

بعد از اون به سمت فرحزاد حرکت کردیم . البته فرح زاد بودن این روستا در مقیاس کویر باید در نظر گرفته بشه ! این یعنی اینکه تو حیاط خونه ها چند تا بوته کرچک دیده میشد. تو این روستا هم ۵ خانواده زندگی میکنن. اگه بخواین میتونین خونه اجاره کنین . ما برای شب یه خونه اجاره کردیم . ناهار رو هم همونجا خوردیم . و بعد رفتیم شتر سواری. به خدا راست میگم سوار شتر شدم , ببینین :

 

بعد از اون به سمت کویر مصر حرکت کردیم . یکی از عظیمترین مناظری که من دیدم . و من میتونم ادعا کنم که منظره کم ندیدم . منظره با عظمت هم کم ندیدم . ولی کویر چیز دیگه ای . عظمتش تمام روزمرگی آدم رو می بلعه . و دعوتت میکنه به رفتن .

 

 

 وقتی پا برهنه روی شنها راه میری احساس میکنی که پا بر پذیرنده ترین خاک زمین گذاشتی . با مهربانی نوازشت میکنه و تمام خستگیت رو در خودش حل میکنه . این رو من خودم تجربه کردم .

 

 

دلم میخواست کویر رو در سکوت تجربه کنم . ولی وقتی بیشتر همسفرهام١٠-١٢ سال از خودم کوچکتر بودن , اصلا امکانش نبود. یعنی حتی ازشون نخواستم که ساکت باشن. هیچ دلم نمیخواست مادربزرگ غرغروشون باشم.

و بعد غروب آفتاب و صحنه های بی نظیرش . غروب آفتاب هر بار انگار منظره جدیدی است . برام خیلی جالبه که طلوع و غروب آفتاب که میتونه بزرگترین نماد روزمرگی باشه, در عین حال میتونه هربار تازه باشه .

 

 

وقتی کامل خورشید غروب کرد . آتش روشن کردیم . تولد یکی از دوستامون رو همونجا برگزار کردیم همراه با آتش بازی زیر آسمان پر از ستاره کویر. پر که میگم منظورم واقعا پره . منظورم زیاد نیست . آسمون جای خالی نداره و هر لحظه حس می کنی که ستاره ها امکان داره بیافتن روی سرت !

شب رو بیشتر بچه ها تو اتاق خوابیدن ولی من حس کردم از دست دادن این آسمان بی سلیقگی است . هر چه لباس داشتم پوشیدم و رفتم تو کیسه خواب. چند ساعت بعد از سرما بیدار شدم . یک پتو مسافرتی داخل کیسه خواب داشتم برای همین سرما . آن را هم به دورم پیچیدم . و باز حدود ۶ صبح از سرما بیدار شدم . فقط یک باد گیر برایم باقی مانده بود که گذاشته بودمش برای وقتی که از کیسه خواب بیرون میایم . این شد که مجبور شدم بیدار بشم !!!

تمام روز شنبه رو تو راه بودیم . خسته کننده بود واقعا . ولی همراهی یک عالمه آدم دوست داشتنی که هر لحظه فکر جدیدی برای بهتر گذروندن زمان دارن , لذتبخش بود. خلاصه حدود ١۴ ساعت راه رو به رقص و آواز و پانتومیم و مافیا و یه مرغ دارم و هوپ و البته مقادیر قابل توجهی خواب ! گذروندیم .

ساعت نزدیک ١١ شب بود که رسیدم خونه ! از اینجا به بعدش هم که ربطی به سفرنامه نداره دیگه !

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧
تگ ها :