خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

نسل کافی شاپ

همین حالا از کلاس برگشته ام.

داستان می خواندیم. یکی از بچه ها داستان خیلی خوبی نوشته بود. همین آدم همیشه نقدهای خیلی دقیقی از کارهای بقیه دارد. من حس می کنم  هر نکته ای که به نظرم برای بهتر کردن کارش به دردش بخورد و به ذهن من برسد وظیفه دارم که حتما بگویم.

جایی از داستان گفته بود که یکی از شخصیتهای داستان موقع حرف زدن با دیگری در کافی شاپ عصبانی می شود و فنجان قهوه اش را می کوبد توی نعلبکی و چند قطره از قهوه لب پر می زند بیرون. وقتی خواندنش تمام شد گفتم که به نظرم این صحنه خیلی تکراری و کلیشه ای است...استادمان حرف جالبی زد و گفت کلا موقعیت حضور در کافی شاپ خیلی کلیشه ای شده است. راست می گفت به نظرم. خود من اولین فضایی که برای وقوع داستانهایم به فکرم می رسد، کافی شاپ است....چرا واقعا؟ نسل ما جالبترین فضایی که تجربه کرده کافی شاپ است؟ آیا تنها فضای شبه مدرن اطراف ما همین کافه ها هستند؟ برایم جالب است که بدانم چرا کافه این چنین پای ثابت ادبیات داستانی و نمایشی نسل من شده است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
تگ ها :