خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

از این زمستان

 

دوست ندارم این زمستانی را که هی ادای پاییز را در می آورد. من دختر پاییزم. گله مند می شوم وقتی فصلی ادای زادگاهم را در بیاورد. ( "گاه" معنی زمان هم می دهد! )

الان که اینجا نشسته ام حدس می زنم این کمتر از دو ماه باقی مانده از زمستان، خیلی کار داشته باشم. امیدوارم به سادگی و آرامی بگذرد. امیدوارم، ولی باز ته دلم یک جور ناجوری شور می زند و می ترسم و دست و پایم سست می شود. به خدا سعی می کنم شجاع باشم.ولی بیشتر از اینی که الان هستم، نمی توانم شجاع باشم. جایی ( که الان یادم نمی آید کجا. ) خوانده ام آدم شجاع کسی نیست که نمی ترسد، کسی است که نمی گذارد ترسهایش برایش تصمیم بگیرند. و من دارم همین کار را می کنم: سعی می کنم نگذارم ترسهایم برایم تصمیم بگیرند. حتی اگر احتمال اشتباه کردنم وجود داشته باشد. و همین سعی حال من را بهتر می کند. خوب است که آدم حس کند شجاع و قوی است.

من شجاع و قوی و خوب و سرحالم.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
تگ ها :