ساناز طفلکی می شود

دیروز صبح که ازخواب بیدار شدم , کمی گلویم خشک بود و می سوخت . فکر کردم شب قبل چیزی خورده ام که به آن حساسیت داشته ام . توجهی نکردم . تا شب بدتر نشده بود ولی بهتر هم نشده بود .

دیشب جای همگی خالی رفته بودم عروسی , و ما ادریک مالعروسی ! باغ تو جاجرود کنار رودخونه و ارکستر توپ و دی جی خوش سلیقه و باحال و............ توقع ندارین یک عدد ساناز در این احوالات ساکت و صامت یه گوشه نشسته باشه که ؟ توقع ندارین که لباسم مثل لباس بچه مدرسه ای ها بوده باشه ؟ توقع ندارین که وقتی موقع رقص هیجان زده شدم جیغ و داد نکرده باشم که ؟ توقع ندارین بعد از رقص که گرمم شده بود , نرفته باشم کنار رودخونه ؟ توقع ندارین که مثلا رو لباسم شالی , مانتویی چیزی پوشیده باشم که ؟  توقع ندارین که وقتی از گرما و تشنگی داشتم له له می زدم دست رد به یک لیوان نوشابه خنک و یا آب یخ زده باشم ؟

و توقع ندارین که بعد از همه اینها من امروز صبح که از خواب بیدار میشم گلو درد و آب ریزش بینی نداشته باشم که ؟ توقع دارین ؟ خیلی پر توقعین ! میدونستین ؟


احساس ضعف دارم ولی میلی به غذا ندارم . تا حالا فقط چای و عسل و لیموترش خورده ام . حوصله سوپ درست کردن ندارم . همسر خان هم آشپزی بلد نیست . یا باید با همین معجون عسل بسازم یا مهاجرت کنم منزل مادر گرامی  که از بد حادثه ایشون هم مهمون دار هستن , عمه جان دارن تشریف میبرن خارجه , از رشت تشریف آوردن منزل برادر گرامیشون .

ولی خودمونیم این بهترین بهانه شد که نرم دیدن عمه ام ! واقعا آدم لذت میبره از دیدن برادر زاده به این مهربونی و آداب دانی ! خود به خیر کنه وقتی رو که خودم عمه میشم !

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
.

اول از همه که هر عمه ای عمه نیست! عمه یک کاری می کنه که عمه می شه و اگر اون کار رو نکنه مثل یه دوست عزیز می مونه :) بعد هم امیدوارم حالت زود خوب بشه....

40تیکه

من هیچ توقعی با این اوصاف دیگه ندارم صفر صفر. [چشمک] حالا بهتر شدی؟مواظب خودت باشه. [ماچ][قلب]

من و ونکوور

اشکال نداره ساناز جان. ایشالا وقتی بهتر شدی...از طرف عمه محترم ! :) بابا راستی میخواستم بگم دوق میکنم از کلاس داستان نویسی..سلام برسون به آقای همنام عزیز‌! خدای پدر وبلاگ رو بیامرزاد !

سارا پارسي

ببين هميشه براي انجام و يا عدم انجام يك كار بهانه تراشيده ميشه ولي بعضي بهانه ها خطر جاني دارد مواظب باش!