از این صبح

 

به نظر من اصلا درست نیست آدم صبحش رو با سردرد شروع کنه.

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
پونه

و نه هیچ درد دیگه اییی...

.

یا حتی با چشم درد نه! اصلا درست نیست :(

شکیلا

نه نه اصلا درست نیست. اما خوب دوستم شاید زیادی با خدا بد حرف زدی زده سرت رو درد آورده[چشمک]

شکیلا

خوب دوستم یادت نرفته که اون خداست, وقتی با هر کس دیگه حرف بزنی میفهمه. بعدش نمیگه حالا با من نبود من شنیدم نباید که واکنش نشون بدم یه درد دل بود بین اون دو نفر هم عین این نی نی ها میزنه هر کاری که دلش میخواد میکنه. تازه به نظرم این خدا هم یه جورایی دیکتاتور شده این چند وقته ها. این وقایع مملکت ما براش بد آموزی داره باید بهش بگیم یه مدت تماشا نکنه فیلم این یه تکه از دنیا رو

شکیلا

نه دیگه میگم مثل این نی نی ها! خوب دیگه با بچه که نباید مثل بزرگها رفتار کرد عزیزم. خوب طفلک چه کار کنه چون خدا شده نباید کودک درون داشته باشه یعنی؟ : -( بعدش هم کلا قهر کار بدیه نمیشه تنبیه دیگه ای براش در نظر بگیری؟ به اضافه اینکه خوب همش هم تقصیر خودش نیست از بچه بد ها یاد گرفته. من وساطتش رو کنم چی؟

شکیلا

باورت میشه کامنت آخرم رو خوب دوست داشتم مثل یه کامنت شاید کمی بیشتر از بقیه کامنتهام چون از دنیای شیده ای در اومده بود. بعد از پاسخ تو دوباره که خوندمش خیلی بیشتر دوستش داشتم و یاد قصه ای افتادم، یاد نوشته ای از دکتر شریعتی با این مضمون اگه اشتباه نکنم از کتاب کویرش که در نوجوانی خونده بودم: که در آغاز فقط خدا بود و عدم بود و بعد خدا برای اینکه شناخته بشه (به نظر من تنها نباشه توصیف بهتریه) دست به کار خلقت شد و ... راستش یادم رفته بود که اون موقع ها (رقیق القلب تر بودم شاید) بس که دلم براش سوخت گریه کردم برای خدای تنهایی که بعد از این همه ساخت و ساز باز هم تنها بود و امید آخرش ما بودیم. یادم اومد اون موقع به خودم و خودش قول داده بودم تنهاش نذارم و بشم اونی که هر از چندی دست نوازش به سرش میکشه و لوسش میکنه (یه جورایی شبیه حسی که شبان تو داستان موسی و شبان داشته و به نظر من زیباترین رابطه خالق و مخلوقه به ویژه از دید من که آدم دین محوری نیستم و ترجیح میدم خودم تعریف کنم شکل رابطه ام رو باهاش) .... اما صد حیف از نسیان انسان. آره یادم رفت و شدم بنده ی همیشه گله مند طلبکارش. الان دوباره یادم اومد اما باید یه کار

شکیلا

ی کنم دوباره از یاد نبرم. خیلی دوست ترت دارم سانازی که با این پستت یا نه بهتره بگم با سیستم پاسخگوییت به کامنتهام به یادم آوردی عهدم رو. مممنونم. برم این کامنتها رو کنار هم جمع کنم تو وبلاگم شاید کمک کنه یادم بمونه. باز هم مرسی

سارا پارسی

سردرد یادم می آورد که سرم را هنوز دارم از پایم باز می شناسم! تو چی؟ یاد چی می اندازدت؟

آلما

قباحت داره اصلا!! باید خود سردردو باهاش حرف بزنیم.