يک باران بی وقت تابستانی . به بهانه اينکه امروز ناهار ندارم ، از شرکت زدم بيرون . و چند دقيقه ای زير باران قدم زدم . فرصت را نبايد از دست داد . معلوم نيست کی دوباره باران ببارد .

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
شیوا

جريان چيه؟ اين‌جا ما داريم از گرما جون می‌ديم اون‌وقت اون‌جا بارون مياد؟!!

آلیوس ماکسیموس

ساناز جان درست می‌گويی! زير باران بايد رفت عشق را خاطره را زير باران بايد برد.... دوست را زير باران بايد ديد.../ ولی از وقتی که اينجا اومدم همش فکر می‌کنم که بعضی وقت‌ها هم خوبه که زير آفتاب راه رفت! آخه همش بارون مي‌آد!

كتكله

اگه مردهای تو قصه بدونن كه اینجایی ، برای بردن تو با اسب بالدار میتازن

نيما

سلام، وبلاگ زيبايی داريد. يادداشتهای واپسين و ۲ يادداشت پيشين شما را خوندم.ساده، صميمی و دلنشين می نويسيد.پاينده و پيروز باشيد.