کف فنجانم

 

اگر یکی این روزها بخواهد برای من فال قهوه بگیرد به احتمال کف فنجان یا یک دست سیاه است یا یک دست سفید. همان‌جا که خودم هربار چشم‌هایم را ریز می‌کنم تا برای تو که می‌خواهی فال قهوه‌ات را بخوانم بگویم از تصویری که از آینده‌ات داری. هیچ با یک تقریب خوب مهندسی می‌شود حتی گفت مطلقا هیچ تصویری از آینده‌ام ندارم. نه که فکر کنید ناامیدم. نا امید آدمی است که یک آرزویی دارد و امیدی به برآورده شدن آرزویش ندارد. من اما هیچ خواسته و آرزویی ندارم. این شده که تنبل شده‌ام. باورتان بشود یا نه، نمی‌نویسم. آن هم فقط از روی تنبلی. دیگر پول جمع نمی‌کنم برای آن مغازه عزیز رویاهایم. فکر کردن به سفرهای نوروزی بر سر شوقم نمی‌آورد. کودک درونم کودک دماغ سوخته‌ای است که همه شکلات‌ها و تاب‌ها و سرسره‌های دنیا را هم برایش اسم ببرم هیچ‌‌کدامشان را نمی‌خواهد. کودک درونم فقط دلش می‌خواهد بخوابد. بخوابد یک شش ماه دیگری بیدار شود که حالش بهتر باشد. خسته شده طفلک کوچولو. از دست من ساناز بزرگ‌سال هم انگار هیچ‌کاری بر نمی‌آید. هرچقدر هم به‌اش می‌گویم خودم مراقبت هستم. برایم زبان درازی می‌کند که تو! خود تو! گذاشتی فلانی و فلانی و فلانی یکی یک خط قرمز بکشند روی همه آرزوها و رویاهای من. چطور می‌خواهی مراقبم باشی؟ نمی‌دانم کسی می‌تواند پادرمیانی کند و آشتی‌مان بدهد یا نه. طفلکم هیچ  به من اعتماد ندارد. حق دارد. تنبل شده‌ام. می‌توانم کل یک آخر هفته را کاملا به بطالت بگذرانم. نه بخوانم نه بنویسم نه ببینم نه حتی بپزم. ورزش و هوای آزاد و معاشرت که پیش‌کش. کف فنجان سیاه است یا سفید فرقی نمی‌کند. کف فنجان خیلی بی‌شکل است.

 

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمن

من ماه هاست که به این بیماری مبتلا شدم. نذار بیماریت مزمن بشه ساناز نذار...راه حلش رو نمی دونم فقط مس دونم که خیلی خطرناکه اگه بهش توجه نکنی...

ابراهیم

به گمانم کف فنجان همه‌ی آدم ها، همیشه این طوریه.... فقط یه وقت‌هایی آدم‌ها این تصویر "پر از خالی" رو فراموش می‌کنند و اسمش رو می‌گذارند خوشی.... به هر حال، هماره این حرف نیچه را با خودم تکرار می‌کنم: «تحمل زندگی سخت است، ولی نباید چنین ضعفی را بازگو کرد!» شما هم تکرار کن، اگر به "ذکر" اعتقاد داری!

محیا

پیش می آد. برای من هم این خالی شدن از همه چیز یعنی خمودگی. خیلی هم بد نیست که گاهی به آرزوهایمون استراحت بدیم. اما طول که بکشه ممکنه از دستمون برن.

.

آره، درسته تو این محیط بودی، ولی خواسته هامون فرق داشت. بذار مثالی که تو ذهنم هست رو بگم، قبلا مثلا قبولی در کنکور آرزومون بود، مهندس شدن خواسته ما بود (حالا نه دقیقا خواست خودمون بلکه خواسته پدر و مادرمون) و بعد مثلا ازدواج و بعد کار و.... حالا رسیدیم به جایی که مثلا نویسنده شدن آرزوی ماست و چاپ شدن کتابمون. خب همین که می بینیم دوستهامون می نویسن ولی کتابهاشون چاپ نمی شه باعث می شه بی انگیزه بشیم. نه؟ فکر می کنم اینطور باشه. مطمئن نیستم البته....

سارا

رفتم یک پست گذاشتم بعد آمدم اینجا این را خواندم و دیدم که بازهم توی اصل همزمانی هستیم و غصه خوردم که چرا انقدر می فهمم که نمی توانم چیزی بگویم ...یک چیزی که بهترت کند که طفلکی دویتم حالش خوب شود...

سالی

سانازی...مال هوای پاییز...گذراست. یه خورده دست از سر خودت بردار و استراحت کن. همه چیز به زودی روبراه میشه.

سالی

حالا ماشینت و میدی یه بوق بزنیم؟

نیلوفر هالی

سانازی .. یه خورده دیر دیدم ... جوابم هم نامربوطه... اما خواهر الان دوره زمونه قهوه نیست... الان روز و ساعت تولد میدی .. چارت برات میکشن و تفسیر میکنن ... خداییش حال هم میده ... راست هم در میاد ... به علم و خرافه کاری ندارم ... اما به امتحانش می ارزه

سپیده ش

چه زیبا نوشتی.