جرات خودم بودن

توی جاده بودیم. پشت فرمان بود و نگاهش رو به جلو. برایش داشتم از نظرم درباره کشته شدگان در جنگ می‌گفتم و هم‌زمان حس کردم دارم تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم را نشانش می‌دهم. هم‌چنان نگاهش رو به جلو بود و نگاه من به صورتش. حس نکردم چیزی تغییر کرده. و چه چیزی بهتر از این امنیت. حرفی را که هنوز جرات ندارم به نزدیک‌ترین دوستانم بزنم، می‌توانم برایش بگویم و نترسم. همین امنیت، همین نترسیدن، همین است که می‌خواهمش. 

/ 0 نظر / 26 بازدید