چهل تکه شده‌ام

 

این روزها گیجم. هزار تکه می‌شود ذهنم. یک بخشی دارد مدام حساب و کتاب می‌کند که از پس هزینه‌های سفرم بربیاید، باید حواسش به قیمت بلیط و قیمت سوغاتی و خرج‌های روزمره باشد. و بعد هی بهترین راه‌ها را انتخاب کند بی که راهنمایی داشته‌باشد یا مشورتی. یک بخشی دارد کارهای شرکت را تند و تند انجام می‌دهد که قبل از شروع مرخصی تمام‌شان کند، باید حواسش باشد این دم آخری با رئیس جان دعوایش نشود که نکند یک وقتی کلا با مرخصی مخالفت کند.  یک بخشی مشغول اتفاقات ولنتاین به بعد کشور است، باید حواسش باشد که مفیدترین کار را انجام بدهد و امنیت خودش و یا دیگری را بی‌جهت به خطر نیاندازد و هزینه اضافی غیرقابل جبران ندهد. یک بخشی سرش به کار خودش است و هی دارد دنبال زن درون گم شده و مرد بیرون نایاب می‌گردد. یک بخش دیگر گیر داده به خواندن ادبیات کهن و می‌گوید بی ادبیات زندگی نشاید حالا اگر نمی‌نویسی تا نفس داری بخوان، سفرنامه ناصرخسرو تمام می‌شود، کلیله‌ودمنه، این یکی تمام می‌شود هزارویک شب. بعد باید حواسش باشد کلمه‌های فارسی ازیادرفته را پیدا کند، معنی‌اش را از دهخدا دربیاورد و فهرست کند برای یک وقتی که اگر قلم دوباره راه افتاد به جایش استفاده کند ازشان. بعد با هر دوستی که حرف می‌زنی شریک یک بخشی است. چقدر کم‌یاب است دوستی که بتوانی درباره همه این تکه‌ها حرف بزنی برایش. تن/ها/یم و از این تنهایی، خس/ته/ام. خسته و بی‌انرژی. برای شروع سفرم ثانیه شماری می‌کنم.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
محیا

میتونم بگم بخش زیادیشو می فهمم

مهدی

سلام این روزها بدجوری سرت شلوغ شده ساناز جان . این همه فعالیت , این همه دغدغه ذهنی و این که تو داری همه اینها را سر و سامان می دهی . اینکه تنهایی داری همه آنها را اداره می کنی نشانه پیروزی است نه نشانه خستگی ! مطمئن هستم که می توانی . این بخش ادبیات کهن را هم فراموش نکن . آخرینش که دریا جان بود محشر بود . شاد باشی

سارا

همیشه همین بوده است و خواهد بود این چهل تکه ولی لحظه شماری برای چیزی داشتن خوبتر است همیشه!

انفرادی(آقای سین)

اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای... سلام دوست عزیز با بهمنی خونین جاویدان به روزم و منتظر شما[گل]

گلچهره

یه کم توقع زیادیه که همه ، همه ی آدمو درک کنن.شایدم چون خودم دوستی دارم که خیلی از بخشای منو میفهمه و لااقل راحت براش حرف میزنم از رو شکم سیری و دلخوشی اینو میگم.اما در کل بعضی وقتا آدما از ده تا دوتاشو هم که میفهمن ناخودآگاه رو 8تای بقیه هم تاثیر مثبت میذاره.

فیروزه ف

گاهی فکر می کنم دیگر این وبلاگ را نخوانم. بس که نویسنده "می تواند" و "می کند" آن چه را که من در ذهن دارم و من نمی توانم و نمی کنم. از طرفی اعمال این روزهایش بسیار پوچ می شود در قیاس با این نوشته ها ...