درباره افسردگی (۱)

مدتها بود که خیال داشتم درباره افسردگی بنویسم . این بار آخر که سانی دپ خودی نشان داد , سعی کردم خوب به احوالاتم دقت کنم تا بتوانم تشریحش کنم . مینوسم چون فکر میکنم این نوشته ها حتی اگر یک نفر را کمک کند , ارزشش را دارد . و از این گذشته شاید این بهانه ای باشد که بقیه هم بنویسند و همه با هم به همدیگر کمک کنیم تا با این بیماری که این روزها خیلی هم شایع شده به درستی برخورد کنیم .

اولین چیزی که به یادم میاید این است که افسردگی مراتب دارد ! یعنی اینکه من به طور ناگهانی افسرده نمیشوم . سانی دپ اول کمی خودش را نشان میدهد و میرود و اگر در این شرایط کاری نکنم هر بار بیشتر خودش را نشان میدهد و....تازمانی میرسد که من چشم باز میکنم و میبینم که این سانی دپ است که در من زندگی میکند نه ساناز .

در این مورد نکته مهم این است که تا زمانی که سانی دپ کاملا اختیار را به دست نگرفته , من میتوانم به خوبی به خودم کمک کنم . ولی  اگر این زمان را از دست بدهم , در مرحله بعد کمک کردن به خودم خیلی خیلی سخت خواهد بود . و باید حتما از بقیه کمک بگیرم . ولی آنچه که موضوع را پیچیده تر میکند این است  که در این شرایط کمک گرفتن از دوستان و خانواده و حتی پزشک و دارو به شدت سخت است . بی انگیزگی آنقدر جدی است که حتی یک اس . ام . اس زدن هم به یک کار سخت تبدیل میشود .

وقتی در مرحله بین افسردگی و حالت عادی ام هستم . میتوانم آرایش کنم و از شنیدن اینکه زیبا شده ام انرژی بگیرم . میتوانم تلفن بزنم و از صحبت کردن با دوستانم لذت ببرم و حالم بهتر شود . میتوانم اس . ام . اس بزنم و از خواندن جوابها و دوباره فکر کردن به متن اس . ام . اس بعدی  حال و هوایم را عوض کنم .برای خودم گل بخرم , لاک و لوازم آرایش بخرم , کفش و جوراب بخرم و حالش را ببرم . ولی وقتی سانی دپ اینجاست , همه چیز مفهومی جدید پیدا میکند . اینکه بخواهم اس . ام . اس بزنم مفهومش برایم این است که دارم محبت گدایی میکنم . اگر تلفن بزنم یعنی اینکه تا من زنگ نزنم هیچ کس به من زنگ نخواهد زد . آرایش ؟ یعنی اینکه بدون آرایش آنقدر زشت هستم هیچ کس به من نخواهد گفت که زیبا هستم . خرید ؟ اصلا حالش نیست .

نکته مهمی که به نظر من خیلی ریشه ای است , این است که , افسردگی ( حداقل برای من ) به شدت با اعتماد به نفس و دوست داشتن خودم در ارتباط است . سانی دپ حس میکند زیبا نیست , دوست داشتنی نیست , مزاحم بقیه خواهد بود , همه فراموشش میکنند . کارهایش را به خوبی انجام نمیدهد . توانا نیست . تا به حال زندگی را باخته  وگذشته را از دست داده . انتخابهای گذشته اش اشتباه بوده , مورد تائید کسی نیست و..... و جالب است که هر چقدر هم بقیه سعی کنند با رفتار و کلامشان , خلافش را ثابت کنند , کسی در اعماق وجود من هست که مدام به من میگوید اینها همه از روی ترحم است و تو واقعا دوست داشتنی نیستی . تو الان مزاحم دوستت هستی .....کلام و رفتار بقیه کمکی به من نمیکند , چون من خودم احساس خوبی  نسبت به خودم ندارم . و آنچنان که باید خودم را دوست ندارم . و زمانی که خوبم دقیقا زمانی است که خودم را دوست دارم با تمام اشتباهات و نقاط ضعفم . به خودم وتوانایی هایم اعتماد دارم .

/ 5 نظر / 3 بازدید
Parisa

merci ke tajrobiatet ra neveshti

افست

جالبه من خيلی وقتها اين حالتها رو دارم ولی يک روز هست يک روز نيست . ولی برای روژ حال دارم!

یه سانی دیگه!

چقدر خوب توصیف کردی این حس گدایی محبت را. منم خیلی وقتها می زنم "کانال دو" و دیگه نمی تونم کمک بخوام و اعتماد به نفس هم که میره زیر صفر. اما کاش توضیح بدی که چه جوری دوستات می تونن بهت کمک کنن. من حتی اگه تصمیم بگیرم کمک بخوام هم باز نمی دونم چه کمکی بخوام؟

امیر

به سایت زیر سری بزنید. thoughts.blogfa.com/post_209.aspx

ملورين

ساناز ، از نوشته ات استفاده كردم، ممنون ازت