زندگی کارمندی

بدتر از همه اين است که از خودت ميپرسی فردا چطور قدرتی پيدا ميکنی که دوباره همان کاری را که ديروز کرده ای و از مدت ها پيش هم غير از آن کار نکرده ای ، ادامه بدهی ، از کجا قدرتش را پيدا ميکنی که اين کارهای پوچ ، اين هزاران هزار نقشه را که به هيچ کجا نميرسند ، اين تقلا ها برای بيرون آمدن از فلاکت خرد کننده ، تلاش هايی را که هميشه مرده زاد به دنيا می آيند ، پيش ببری ، و اين همه به خاطر اينکه يک بار ديگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است ، که هر شب پای ديوارت و زير دلشوره فردا که هر بار شکننده تر و کثيف تر از روز پيش است ، سقوط کنی .
از کتاب سفر به انتهای شب اثر لويی فردينان سلين



تا به حال توصيفی دقيق تر از اين از زندگی کارمندی و احساسم نسبت به آن جايی نديده بودم ، حيفم آمد که شما را در خواندن آن شريک نکنم .

/ 2 نظر / 3 بازدید
banoo

امان از دست اين کارمندی!

شيوا

قرار نيست معجزه‌ای رخ بده، يا خودم کاری برای خودم می‌کنم يا اوضاع همين‌جوری می‌مونه و روز به روز هم بدتر می‌شه!‌ ای محرفت ندار! چرا کاشان نيومدی؟:)