یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار، 1

همیشه وقتی می‌دیدمش که تا دیروقت مانده بودم شرکت. ایستگاه میرداماد از اتوبوس پیاده می‌شد و من سوار می‌شدم. چشمم گیر می‌کرد به‌اش. رنگ موهایش آبی بود و اگر هوا هنوز روشن بود عینک آفتابی شیشه سورمه‌ای به چشمش می‌زد. شال سرش می‌کرد. زمینه سفید با طرح آبی، یا سورمه‌ای ساده، یا سورمه‌ای با طرح سفید و آبی. مانتو سفید تنش دیده بودم و آبی لاجوردی.

دیروز زود از شرکت زدم بیرون. رفتم پیش شیما. مثل همیشه تا میدان ولیعصر با اتوبوس از میدان تا دم کافه با تاکسی. 

موقع برگشتن، هنوز غروب نشده با شیما آمدیم بیرون. تا میدان ولیعصر را با ماشین شیما آمدیم. 

نشسته بود توی ایستگاه ولیعصر. ریشه موهایش درآمده بود، قهوه‌ای. عینک سورمه‌ای به چشمش بود. مانتو جلو باز گلدار پوشیده بود. سفید با گل‌های آبی و سورمه‌ای، شلوار سورمه‌ای و شال سفید. اتوبوس که رسید صندلی خالی داشت. من نشستم. کنارم هم یک صندلی خالی بود. منتظر بودم بیاید بنشیند کنارم. ننشست. رفت ایستاد کنار پنجره. رو به بیرون. با دو تا دستش میله زیر پنجره را گرفته بود. اتوبوس که راه افتاد پیشانی‌اش را تکیه داد به میله، بین دو تا دستش. موهای آبی لخت ریخت روی میله. تصویرش شبیه گریه بود. گریه نه از غم، گریه از سر خستگی. تا میدان ونک همین شکل ماند. ونک سرش را بلند کرد و رفت کنار در ایستاد، ایستگاه میرداماد پیاده شد. من ماندم توی اتوبوس تا خانه. 

/ 0 نظر / 14 بازدید