خوش به حالشون

 

دارم فیلم می‌بینم. (خفن فیلما که تو باشی!)* بعد آقای کاراکتر مرد فیلم به سرکار خانوم کاراکتر زن فیلم می‌فرمایند که بیا بریم یه جزیره مدیترانه‌ای و ایشون هم می‌فرمان بریم. به همین راحتی. نه فکر ویزا، نه خرج سفر، نه مرخصی، نه اینکه حالا اونجا به ما که به هم محرم نیستیم اتاق اجاره می‌دن یانه....رسما چند دقیقه از فیلم رو از دست دادم و مجبور شدم برگردم و دوباره ببینم اون چند دقیقه رو. این بار حواسم به فیلم بود ولی نمی‌تونستم جلوی خودم رو موقع گفتن خوش به حالشون بگیرم.

 

* :youth without youth

/ 4 نظر / 3 بازدید
.

فرق فیلم و زندگی واقعی همینه! حالا ویزا فقط برای ماست که ایرانی هستیم ولی مرخصی که برای هر کس کار کنه هست، یا خرج سفر... من جدیدا تصمیم گرفتم فیلم نبینم خیلی! ;)))) با اون قسمت حوش به حالشون هم موافقم. خوش به حال دو نفر که به همین راحتی می تونن با هم برن سفر. زندگی یعنی همین. همین سفر رفتن ناگهانی با یه تصمیم لحظه ای، حتی اگر بعد از سفر اون رابطه به هم بخوره، بهتر از روابطیه که بدون سفر و بدون هیچ ریسکی همینطور الکی الکی دارن ادامه پیدا می کنن.... خودش شد یه پست وبلاگی! شرمنده :) :)

True Lies

شما که خودت این کاره هستی بهتر می دونی که یک چنین موقعیتی که شرح دادی اصلن اصلن داستانی نیست چون توش گره وجود نداره. اما شما با توجه به مشکل ویزا و مرخصی و پول و اینها کاملن در یک موقعیت داستانی پُر گره قرار داری و بلکم بتونی یک روزی شرح این مشکلات رو بفروشیش!

بهاره

ساناز جان سلام چند روزیه که بعد از مدتها اومدم سراغ وبلاگم و البته وبلاگ دوستان. امیدوارم همیشه سلامت و سر حال باشی.

جادی

هاها... دقیقا مشابه اش برای من توی عربستان پیش اومد. یک گروه ده دوازده نفره نشسته بودیم برای تعطیلات عید عرب ها برنامه می ریختیم. اونجا در طول حج تقریبا دو هفته همه چیز تعطیله. از عرب و اروپایی و آفریقایی و آمریکایی داشتن تصمیم می گرفتن که تعطیلات هفته بعد رو برن عمان یا جای دیگه و وقتی نظر من پرسیدم به اجبار گفتم که به هرحال من نمی یام چون ویزای برای من حداقل دو سه هفته کار داره. حتی نیجریه ای ها هم باورش براشون سخت بود.