وقتی آدمی‌زاد برای ماموریت رفتن یک رفیقش هم گریه‌اش می‌گیرد

 

توجه توجه: این نوشته باز هم درباره رفتن یک رفیق دیگر است. اگر فکر می‌کنید تکراری است خوب نخوانید.

 

عطا که می‌خواست برود سمن آمد دنبالم باهم رفتیم تا آن سر شهر. تمام راه مزخرف گفتیم و خندیدیم. پیش عطا که رسیدیم باز هم مزخرف گفتیم و خندیدیم. می‌گفتیم این‌طور که تو خونه اجاره کرده‌ای تا برسی کلیه‌هات رو می‌دزدن و بلکه‌ حتی بدتر. اما وقتی تا دم در آمد و موقع خداحافظی بغلش کردیم هر سه بغض کردیم ولی طبق قانون نانوشته آدم که جلوی رفیقی که دارد می‌رود گریه نمی‌کند، قورتش دادیم. عطا که در را بست. جفت‌مون با خیال راحت گریه کردیم از تهرانپارس تا پونک کلا گریه بود و حسرت و غصه. هیچ‌کس هیچ‌کس جای هیچ‌کس را نمی‌گیرد. مخصوصا جای عطا به این درازی را واقعا چند نفر ممکن است بتواند بگیرد (سلام کهن الگوی دلقک)

حالا چه خبر شده که من باز نشسته‌ام پای مونیتور و دارم زر زر می‌کنم؟ خیلی لوس: سمن دارد می‌رود یک ماموریت یکی دو ماهه چین. مرض! گریه دارد؟ بله دارد. چون فامی می‌خواهد کمتر از یک ماه دیگر برود. یعنی برود که برود. یعنی می‌خواهد برود و تعداد دوستان مقیم آلمان من را بیشتر از دوستان مقیم تهرانم کند. و بعد فامی که برود حتی سمن هم کنار من نیست که حداقل باهم بغض کنیم. 

ای خاک بر سر من رفیق ذلیل بدبخت. پس کی می‌خواهد رفتن آدم‌ها برای من عادی بشود؟ پس کی من آدم می‌شوم و می‌توانم بگویم دوستانم هرجا بهتر زندگی کنند من هم همان را برایشان می‌خواهم. نخیر! به نظر من هنوز هم مهاجرت رفیق خر است. حتی اگر رفیقم آنجا خوشحال‌تر باشد. لعنتی خوشحال‌تر هم نیستید که خیر سرتان. هر روز خبر افسردگی یکی‌تان را دارم که. خوب برگردید دیوونه‌ها. خوب نروید عوضی‌ها. تلفنم دارد زنگ می‌زند. فامی است می‌خواهد بگوید چه ساعتی خونه سمن باشیم. من باید بروم شاهد خداحافظی سمن و فامی باشم و الان باید با صدای گریه‌دار جواب فامی را بدهم و به این نتیجه برسم که من آدم بشو نیستم.

 

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمن

امیر جان اینکه تو و شکیلا و بیتا و... اونجا هستین و باعث می شین فامی تنها نباشه جزو خوشحالی های ما برای فامیه بدون شک ولی قسمت سخت ماجرا اینه که دیگه ما خودمون دستمون بهش نمی رسه تا بشینیم و با هم حرف بزنیم و ... اینجاشه که خیلی دردآوره حتی اگه بدونیم دوستمون اونجا هم دوستانی داره که تنهاش نمی ذارن...

سمن

ساناز جان من به شخصه رسما خرابتم[ماچ]

کهن الگوی دلقک

سلام به دوستای گلم خصوصا اهالی این کامنت دونی که خیلی دوستون دارم ، منم ان روزه عجیب غریبمو یادم نمیره، با سمن موافقم، کاش میشد که ی روزی تهران جایی میشد که همه دوباره برمیگشتیم انجا و کنار هم زندگی میکردیم که انگار قرار نیست حالا حالا ها بشه، حالا که نمیشه من و امیر و شکیلا و فامی و محمد و بیتا و الکس و امیر و شهرزاد و اینا شاید مجبور شیم میدونید مجبور شیم دوره هم جام شیم تابستون نه امییییییییر ؟ [عینک][نیشخند]

کهن الگوی دلقک

ساناز این اسمی که بهم دادی خیلی بهم چسبید مرسی دوست جونم

سارا

از ترس فاش شدن دوانگی و عوضی بودن و به احترام روزهای مانده که هنوز زیادند انگار من یکی ساکت می شوم!

سارا

رفیق ذلیل؟؟!! نه عزیزم رفیق دوست!

امیر

من با هر گونه جمع شدنی موافقم! خصوصن اگه این دوتا اشک دم مشک هم برنامه اشان را زودتر ردیف کنند و هم زمان دور هم جمع شویم.

فامی

[ماچ]به امیر : امیر جان خودت نمیتونی تصور کنی حنی ف‌چقدر بودن شما باعث دلگرمی ماست -هر کی از من میپرسه تنهایی ؟؟ سریع می گم نه دوستام هستند نزدیکمند و همه می گن خوش به حالت .واقعا خوش به حالم .خوشحالم که هستید و امیدو.ارم همسایه خوبی باشم [چشمک] به سمنی : قربونت برم -من کلی خودمو جمع و جور کردم دوستکم عاشقتم مهربونم -الان که اونجایی بذار بهت خوش بگذره و از این تجربه لذت ببر هی هم غذای چینی بودار بخور عید میاید پیش خودم چه خوشی بگذرانیم ما .بیا بغل مجازیم سفففففففففففت . عطا جان تو کلا به روح اعتقاد داری آخه -آخه مستر پیچ تو بیایو دور هم جمع شیمو اینا ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! به یکی بگو نشناسدت [عصبانی]

milad

سلام فكركنم همه شما باهم دوستيدو همديكه روميشناسيد منم ميتونم باهاتون دوس باشم?