سطح پتانسیل صفر زندگی آدم‌ها

 

همان اولین داستانی که سر کلاس داستان نویسی خواندم آن درس را گرفتم. نوشته بودم (رنو آبی‌اش را از پارک درآورد) بعد استاد گفته‌بود داستان از ذهن صاحب رنو آبی روایت می‌شود. آدمی که مدتی است ماشینی را دارد دلیلی ندارد که موقع از پارک بیرون آمدن رنگ ماشینش را به‌یاد بیاورد. چنین توصیفی داستانی نیست. مگر اینکه دلیلی منطقی داشته‌باشی. مثلا اگر امروز روز اولی است که این ماشین را خریده شاید به رنگ و مدلش هم فکر کند.

من یک چیزی تعریف می‌کنم به‌نام سطح پتانسیل صفر زندگی آدم‌ها. چیزهایی توی زندگی هست که یا آنقدر برای آدم تکرار می‌شود یا اصلا از اول زندگی مثل هوا با آدم بوده که هیچ‌وقت آدم متوجه‌شان نیست. مثلا خنده‌دار نیست من بگویم یک دوستی دارم مهندسه!؟؟!!! خوب زحمت کشیدم همه دوستان من مهندس هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود آن هم به جز یکی دو مورد ثابت نمی‌شود. یا مثلا من تا دستم توی جیب والدین گرامی‌ام بود اصلا به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد از یک برند خاصی خرید کنم. بعد که خودم پول درآوردم مثلا یک ول‌خرجی کردم و رفتم یک آدیداس خریدم! قشنگ یادم هم هست که اس.ام.اس. زدم به یک تعدادی از دوستان و خبر فتح الفتوحم را دادم!!! الان خوب خدا رحم کرده دیگر انقدر درباره برند کفشم ندید بدید نیستم.

این سطح پتانسیل صفر زندگی یک خوبی‌هایی دارد و یک بدی‌هایی. از یک طرف باعث می‌شود با زندگی‌ات و امکاناتش هی غریبه نباشی، معذب نباشی. هی با وراجی درباره برند و مدل وسایلت و تحصیلات دوستانت مغز اطرافیان را نخوری و خیلی تازه به‌دوران رسیده به‌نظر نرسی. از طرفی هم همه این امکانات زندگی‌ات برایت عادی می‌شود. مثلا با هربار پوشیدن کفشت لذت نمی‌بری.

حالا یکی لطفا بیاید کمک من که ته این پست را یک‌جوری با هم بندیم و حرفمان را جمع کنیم. آهان حالا اگر این داشته‌ها آدم‌ها زندگی آدم باشند چی؟ آهان همین‌جاست که من امکان دارد نگران دوستانم بشوم.

نفس عمیق و شکر ایزد که بالاخره جمع‌اش کردم!

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
ترسوی احساساتی

درسته ,یکی از اونها هم همین نعمت اینترنت ووبلاگه که عادی شده واصلامتوجهش نیستیم تا وقتی که روز قدس میاد

شکیلا

یعنی تو خدایی دوستم! خیلی باحال مثل یه قصه بود این پست: شروع با مثال خیلی عالی اولش، بعد توضیح شرایطی که خیلی ها تجربش کردن و مفهومه براشون و بعد دیگه تهش نتیجه گیریت و ربط دادنش به چیزی که اصلان به ذهن خطور نمیکرد سبب شد من حس کنم این رو دوست نویسنده ام نوشته. این رو به حساب این پست نذار ها من وقتی میگم دوست نویسنده ام منظورم این نیست که باور نداشتم بلکه فهمیدم تا چه حدیه این نویسندگی دوستم که نه فقط در روایت داستان که در روایت زندگی روزانه هم روند داستانی داره حرف زدنش. این در مورد من شامل باقی جار زدن ها هم میشه. مثلا پیش اومده از یه ماجرا به کشف جدیدی در مورد کسی رسیدم برا اینکه به گوش خودش برسونم به قولی جارش میزنم. مثل ابراز خرسندی از دیدن دلیری یه عضو خانواده که فکر نمیکردم در اون حد شهامت داشته باشه و این به همه روابطم برمیگرده: همسر، فامیل، دوستان، اقوام. که با نظر تو تقریبا یکیه اما خوب بدون که نگران کننده نیست. ابراز هر از گاهی و یاداوری داشته ها، برا خود اون داشته به نظرم خوش آینده، که ببینه در خلال روزمرگی همچنان عملکردش به چشم میاد. بنابر این دوست جونم اگر جار زدنهای من رو شنیدی یا خوندی ن

شکیلا

... نگرانم نشو. این هم بگم بدونی خیلی حس خوبیه آدم ببینه دوستی هست که با ریز بینی حواسش به دوستاش هست، حتی به نوشته هاشون نگاه تحلیلی داره. ممنون که چنین دوستی هستی [ماچ]

ليلا

با نظر شكيلا موافقم."تو خدايي دوستم!"