یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 5

صبح‌هایی که دیرتر می‌روم شرکت، تصاویر متفاوتی می‌بینم. پیرمرد یک جعبه بزرگ دستش بود که از درش گوشواره و دستبند و گردنبند آویزان بود، و توی جعبه انگشتر داشت و دستکش نخی. در سکوت کامل ایستاده بود توی فضای خالی جلوی در عقب اتوبوس. تصویرش تمام داستان‌های پر آب چشم صمد بهرنگی را به یادم می‌آورد. دو تا ایستگاه را با همان سکوت و سکون ایستاد همان جا، هیچ کس هم ازش خرید نکرد. ایستگاه نیایش پیاده شد و هم زمان دو تا خانوم سوار شدند، شاید مادر و دختر بودند. دختر یک نوزاد بغلش بود و جا برای نشستن نبود، بلند شدم که بنشیند، گفت: "خیلی ممنونم خانوم، اما روی صندلی شما آفتاب افتاده." از صندلی ردیف روبرو که سایه بود یک خانوم بلند شد و مادر و نوزاد نشستند آنجا. مادر بزرگ هم ایستاد کنارشان. نوزاد شد مغناطیس و براده‌ها را جمع کرد اطرافش. توی نگاه اغلبشان یک جور شیفتگی بود. یاد حرف لیلا افتادم که می‌گفتم دلم برای نوزادی پسرم تنگ می‌شود و فکر کردم چقدر سخت است دلتنگی برای چیزی، کسی، زمانی، حسی...که می‌دانی تکرار نخواهد شد. 

/ 3 نظر / 34 بازدید
ارمغان

ساناز بعد مدت ها یک وبلاگ خوندم و عجب همه چیز برام عجیبه چقدر خوبه که تو وبلاگتو داری

لیلا

ای جانم! چقدر خوب توصیف می کنی و امان از دلتنگی.