خونه جون و خونه پنجره

گمانم قبلن اینجا گفته باشم که خانه‌ام، خونه جونم، برای من یک رحم بود. توی اوضاعی زندگی در این خانه را شروع کردم که حس می‌کردم مرده‌ام. سراسر روانم انگار زخمی بود. خودم را نمی‌شناختم. بعد در پناه همان سقف یواش یواش بنای وجودم را دوباره آجر به آجر چیدم. موجود تازه‌ای شدم. این موجود تازه را از آن چه که قبلن بودم بیشتر دوست داشتم.

و بعد مثل هرموجودی که در یک رحم رشد می‌کند، خانه‌ام برایم تنگ شد. حالا بیشتر از دنجی و دور از دسترس بودن دلم پنجره می‌خواست. دلم فضای بازتری می‌خواست که دست کم یک بار با خیال راحت همه کسانی که دوست دارم دور هم باشیم را یک جا دعوت کنم خانه‌ام. و ترافیک لعنت تمام خدایان و شیاطین موجود و ناموجود بر ترافیک باد. اعصابم له می‌شد هر صبح و هر عصر. دلم می‌خواست یا بتوانم کارم را عوض کنم یا...خانه‌ام. 

حالا خانه‌ام را امانت داده‌ام به کسی و می‌خواهم خانه دیگری را امانت بگیرم. جوری که بتوانم پیاده بروم شرکت، آن هم از خیابان عزیز ولی‌عصر. برای رفتن به خانه جدید ذوق و شوق دارم، به خصوص که همسایه دیوار به دیوار دوستان عزیزی می‌شوم. گمانم در خانه جدید رفاه بیشتری دارم. اما به جان عزیزتان قسم، خونه جون هنوز عزیز است. آن‌قدر عزیز که این روزهای آخر اقامتم توی این خانه هر شب وقتی با هم تنهاییم در سکوت ازش سپاس‌گزارم و باهاش حرف می‌زنم و سعی می‌کنم آرام آرام ازش جدا شوم. حالم یک حالی است مثل وقتی بچه‌ای اولین بار می‌خواهد خانه را ترک کند و برود مدرسه. ذوق و ترس و غم و خوشی و همه احساسات متناقض با هم.

خلاصه یادتان باشد آن‌‌قدر کسی برایم پنجره نخرید که خودم یکی برای خودم تهیه کردم. کس نخارد پشت من...

/ 6 نظر / 29 بازدید
نگار

ساناز قوی من! از خوندن نوشته‌ات اشکم درآمد و بهت افتخار می‌کنم دوست قوی و مستقل من :*

لیلا

خیلی زیاد مبارکه مبارک. [گل]

شکیلا

عزیز دلم ...

سمن

ااااااااا مبارک باشششششششه. من خونه نقلی کم پنجره ات رو دوست می داشتم و هنوز هم دوست می دارم. الان نستال شدم بدفرم!

ﺳﺎﺭا

ﭘﻨﺠﺭﻩ ﭼﻮﻥ اﺯ ﺩاﺧﻞ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﺸﻪ ﻫﻤﻴﻨﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﻭاﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭﺳﺘﺶ ﻛﻨﻲ! ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺘﻢ