این همه من نیست

 

می‌گوید: "گند کار فرهنگی رو درآوردی، هی زنگ می‌زنم کجایی می‌گی تئاتر، فردا کجایی؟ سینما، پس‌فردا؟ رونمایی کتاب، جمعه؟ جلسه کتاب‌خوانی! چرا نمی‌شه تو رو دید؟"

به‌اش نمی‌گویم این تنها راه باقی‌مانده‌است برای این‌که باور کنم هنوز زنده‌ام و تمام من همان زن 35ساله خسته‌ای نیست که صبح‌ها مقنعه به‌سر بین خواب و بیداری می‌راند تا آن سر شهر و دست کم 10 ساعت به کاری اشتغال دارد که دوستش ندارد.

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
حمیدرضا

تو که کلماتتو به این خوبی پیدا میکنی٬ فقط باید همت کنی و به زبون هم بیاریشون به جای نوشتن :)

ﺣﻤﯿﺪﺭﺿﺎ

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﯽ، ﺑﺒﯿﻦ ﻣﺜﻼﻣﻨﻢ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﯽ ﺗﻮ ﻣﻐﺰﻣﻪ ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﺭﻣﺶ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﮐﻠﻤﺎﺕ

ﺣﻤﯿﺪﺭﺿﺎ

ﺑﺎﯼ ﺩ ﻭﯼ! ﺣﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻣﯿﺬﺍﺭﻡ ؛)

تابی

ساناز خودم :*****

سارا

چقدر می فهمم! "می فهمم"

شکیلا

نگو دوستم. همین که خودت بدونی تنها راه باقیمانده ای وجود داره و تو رهروش هستی، مهم و کافی و عالیه

جوان دیروز

این متنت من رو یاد کارهای جوونیم می اندازه. تو سن شما که بودم 6 صبح ژا می شدیم صبحونه و بعد سوار اتوبوس. یک مدرسه ای حق التدریس درس می دادم. بعد بپر برو سید خندان تویک شرکت مشاور روابط عمومی بودم بعد بپر برو صدا و سیما نویسندگی برنامه رادیویی ات. بعد از ظهر از ساعت 5 و 6 تو سینما ها و تاترها . روزهایی هم که کلاس فوق لیسانس دانشگاه یعنی دو روز در هفته بعد از ظهر همین برنامه بود. بعد از ظهر ها سینما و پاتوق های کتاب. یادش بخیر. کی باورش میشه که باگرگها می رقصند رو تو دهه فجر سانس 2 نیمه شب رفتم. اما حالا 30 سالی از اون زمان گذشته هنوز ذوق این کارها رو دارم ولی زندگی و اوضاع اقتصادی اجتماعی چنان بیحوصله ات کرده که فقط دوست داری این پست های جوونا رو بخونی و به یاد گذشته ها لذت ببری. شاد باشی و از لحظه هات استفاده کنی!