شال گردن می‌بافم

دم غروب رسیدیم حسن آباد. دویدم توی مغازه اول. حالم؟ حال یک ساناز در مقابل دریای رنگ! ذوق زده و خوشحال و مشعوف. وقت زیادی نداشتم چون مغازهها در حال تعطیل شدن بودند اما خوبی ماجرا این بود که دقیقن می‌دانستم چه می‌خواهم: یک کاموا با رنگ‌های پاییزی. نارنجی- آجری، سبز یشمی و کرم. همان جا بود توی سبد حراجی‌ها. خود خودش بود. برش که داشتم مغازه داشت بسته می‌شد. سه تا کلاف خریدم. و توی دلم پر از نور شد. 

تا برسیم خانه مثل یک عروسک عزیز کامواهام رو بغل کردم. و هی ذوق کردم و باز هی ذوق کردم. 

جمعه صبح بافتنش را شروع کردم و هر شب به شوق بافتنش می‌روم خانه. تا پاییز نشده یک شال گردن خواهم داشت با ترکیب رنگی که به نظر من رنگ پاییز است و رنگ من.

خوشحالم که رنگ هست. و خوشحالم که از زنگ لذت می‌برم و خوشحالم که بلدم به این سادگی ذوق کنم. 

/ 3 نظر / 16 بازدید
سارا و سالار

سلام منم عاشقِ رنگم اتفاقا چون منم یه عالمه کاموا گرفتم همین جوری ام پیدات کردم [چشمک] موفق باشی دوستم شالت تموم شد عکس بذار خبرم کن بیام ببینم [نیشخند]

فیروزه ف

[لبخند]

فیروزه ف

امروز کتاب "زنانی که با گرگها می دوند" رو از کتابخانه گرفتم. امیدوارم خوشم بیاد. بالای صفحه ی خجسته نوشته شده کامنت های بی ربط حذف خواهد شد. ربط این کامنت به اون پستی که خواسته اید این کتاب رو بازخونی کنید.