نمی‌دانم چی شد که این‌جوری شد

 

یک داستان نوشتم که چهارتا آدم توش بود، اول قرار بود یکی‌شان قدش بلند شود بعد نفهمیدم چی شد که هرچهارتاشان مردند!!!

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
.

:)))))))) حکایت این روزهای ماست فکر کنم..... :|

soranblog

...واكنون مفتخريم كه دامنه ي جديد وب سايت تحليلي "سوران بلاگ" با نشاني http://soranblog.com را به شما خوانندگان گرامي معرفي كنيم.

م خ ن (سنگ سپید سابق)

Good for Them !

شکیلا

[تعجب] یاد من که نبودی اون موقع؟[چشمک]

علی حیدری

خواندن این پستت یعنی عطش خواندن داستان. و این اتفاق فوق العاده که هنگام نوشتن داستان پیش می آید. شخصیت ها می خواهند زندگی شان را بکنند و توجهی ندارند به نظر خالق شان. و اگر نویسنده مجبورشان کند که کاری بکنند جوری آن کار را انجام می دهند که مشخص شود مجبور بوده اند.

هویت نامعلوم

خوب مرگ و زندگی دست خداست![چشمک]

سرمه ای

برا اینکه بدون "پلات " داستان می نویسی .

سمن

[قهقهه]

سارا پارسی

چقدر عالی! به نظر من نویسنده یعنی کسی که شخصیتهای داستانش مستق باشند و از خودشان اختیار داشته باشند. نه مثل آن شبه نویسنده ی بازاری ای که هروقت یاد اولین رمانش می افتم تیپ خودش با مایو را تصور می کنم و حالم به هم می خورد!!!!!!!!!