جادو را باور کرده‌ام

 

سوار گردونه‌ام. می‌چرخد و می‌چرخم. حس‌ام چیزی است بین هیجان و لذت خیلی شدید و ترس شاید حتی شدیدتر.

جادو همین است گمانم. کافی است فقط باورش کنی، مثل سیل می‌آید و همه زندگی‌ات را می‌روبد و با خودش می‌برد. دارم وسط سیلاب دست و پا می‌زنم. من می‌ترسم.

پ.ن. : استاد جان حالا می‌فهمم وقتی می‌گفتی جادوگر ترس دارد یعنی چه؟ حالا می‌فهمم پذیرفتن مسئولیت جادوگر بودن چقدر ترسناک است. ترس...نه، فلج شده‌ام.

 

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدي

چقدر اين خوابهاي من و حال و هواي پستهاي تو، اين روزها به هم گره خورده.

نیلوفر هالی

یه کم توضیح میدی

سمن

ساناز جان احساس نمی کنی داری یه کم بیش از حد پست نمی نویسی آیا است؟!؟! [ناراحت]

عطا

سمن جان این جملات سوالیت مثل خوره داره روحم و میخوره [نیشخند]

milad

salam khobi man miladam daneshjoie olom pezeshki matalebi darmorede bimarestan darid baram berizid merci

milad

دوستان خوبم أكه مطالب جالبي از بيمارستان هاي شهرياكشورتون داريدبرام ميريزيد به ايميلم ازهمتون تشكرميكنم miladghorbani97@yahoo.com

سمن

عطا می گم این ساناز که اصلا به روی خودش نمیاره نظرت چیه که کامنت دونیش رو بترکونیم آیا؟

پسری تنها

واقعاچقدرزندگی متفاوتی داری زندگیت یه چیزدیگه است منکه حسودیم میشه کاش فقطیک ساعت جای توبودم [گریه][افسوس]

علی حیدری

پاسخی که احتمالا دندان شکست.