خانه پنجره

بسیار خوانده‌ام درباره مفهوم روانی خانه، که مشابه وضعیت کنونی روان انسان است، اما به تازگی حس می‌کنم وضعیت خانه فیزیکی آدم‌ها هم مشابه وضعیت روانی آن‌‌هاست. هیچ دلیل منطقی و قانع کننده‌ای ندارم برای این حرفم فقط نگاه می‌کنم به وضعیت خودم در خانه‌های مختلفم و اطرافیانم و خانه‌هایشان.

خانه‌ای را که الان دارم، می‌توانم به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کنم. بخش شمالی، سخن از روز است و پنجره‌های باز و هوای تازه. محل پذیرایی از مهمان است و معاشرت. دو پنجره بزرگ با پرده نازک تور به رنگ سبز ملایم دارد. جالب است که دستگا‌ه‌های ارتباط با جهان بیرون، شامل تلویزیون و تلفن و مودم هم در همین بخش است. بخش جنوبی اما پنجره‌ها پرده‌های رنگی کلفت دارند. هروقت نیاز داشته باشم به سکوت و تنهایی و تاریکی، زندگی‌ام محدود می‌شود به بخش جنوبی. پرده‌ها را می‌کشم و توی محدوده همان دو اتاق و آشپزخانه و حمام می‌مانم. عجیب هم برای حالم موثر است. شده گاهی فقط یک روز مقیم شدن در بخش جنوبی حالم را جا آورده و آماده‌ام کرده برای دوباره مرتبط بودن با دنیای اطراف. 

خانه قبلی‌ام، خونه جون، به شدت دنج بود. انگار پوست دوم من باشد. همه خانه هم محل معاشرت بود و هم محل تنهایی. زندگی‌ام هم همان‌قدر هم‌زمان هر دو را داشت. 

/ 2 نظر / 36 بازدید
sara

دقیقا قبول دارم. نمی دونم شنیدی یا نه ، یه ضرب المثل قدیمی هست که مامان بزرگم همیشه می گه: اسباب خونه به صاحبخونه میره! حالا باید بگیم خود خونه هم به صاحبخونه میره!:)