یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 7

زود از شرکت زده بودم بیرون که خودم را سریع برسانم به خانه و فقط بخوابم. دو سه تا اتوبوس پشت سر هم رسیدند به ایستگاه و من سوار آخری شدم که از همه خلوت‌تر بود. 

موهای سیاه فرفری داشت و نشسته بود کنار مادرش روی جفت صندلی کناری و با حرکت دست با مادرش حرف می‌زد. کف دست‌هایش را می‌چرخاند رو به بیرون و سعی می‌کرد مادرش را قانع کند. صدایش زنگ داشت و حتی اگر نمی‌خواستی، در جریان شرح کامل مذاکراتش با مادرش قرار می‌گرفتی.

" دو تا ایستگاه دیگه مونده مامان؟"

"بله، دو تا ایستگاه دیگه مونده تا پیاده بشیم."

"وقتی پیاده شدیم دستم رو محکم محکم بگیر، باشه؟"

"چشم من دستت رو محکم می‌گیرم. ول نمی‌کنم دستت رو."

"دستم رو ول نکن، محکمی‌اش رو هم شل نکن."

"خوب دردت می‌گیره اگر زیاد محکم بگیرم دستت رو."

"اشکال نداره، اگر دستم رو محکم نگیری، می‌پرم وسط خیابون."

"خوب آخه خیابون خطرناکه. نپر وسط خیابون."

"آخه خوشم می‌آد بپرم وسط خیابون. بدوم این ور، اون ور..."

"خوب کار خیلی خطرناکیه، نباید بپری."

"خوب دست من رو محکم بگیر دیگه."

و این گفتگو ادامه داشت. سر نیایش پیاده شدند و دل من رفت پیش دل دخترک بازیگوش که گوشه‌ای از دلش پیش دویدن توی خیابان بود و گوشه‌ای از دلش امنیت و پناه دست مادرش را می‌خواست. و فکر کردم چه خوب که می‌تواند به مادرش بگوید دست من را محکم بگیر، آن خیابان پذیرنده، آن سایه و آفتاب و آن حس رهایی بدجور وسوسه کننده است. دست من را محکم بگیر حتی اگر کمی هم دردم گرفت. 

/ 2 نظر / 32 بازدید
نگار

چقدر خوبه زیاد می‌نویسی چه دوست دارم این شیوه جدید نوشتن رو، انگار با تو و هوراه تو راه می‌رم و زندگی می‌کنم.... :*

sara

ای جانم فسقلی ! چه درسی داده