روزها میان و میرن و من حس میکنم هر کاری که میکنم حالم رو به جای بهتر کردن بدتر میکنه . با هر کسی حرف میزنم غمگینه و هیچ کس به دیگری کمکی نمیتونه بکنه . یاد هری پاتر میافتم که در شروع بخشی از کتاب افسردگی و بدبیاری تمام مردم را فرا گرفته بود . اتفاقات بد یکی پس از دیگری رخ میداد و.....دلیلش لرد سیاه بود و دیوانه سازهایش که دیده نمیشدند ولی وجود داشتتند و تمام شادی و انرژی انسانها را میمکیدند و از بین میبردند . چقدر با حال شخصی این روزها من هماهنگ است این توصیفات . با این تفاوت که در داستان من نه هری پاتری هست نه دامبلدوری و نه امیدی . هر روز بیشتر فرو میروم و توانی برای کمک کردن به خودم ندارم .

/ 5 نظر / 3 بازدید
سالومه

من غمگين نبودم ولی با خوندن اين پست شدم. ساناز خيلی عزيزم کاش می تونستم بيام پيشت. کاری هست که دلت بخواد انجام بدی و نتونی؟ ساناز خوشگلم چرا اون شهر کتاب آرزو هات و راه نمی اندازی.

حميدرضا

تا دست بر اتفاق برهم نزنیم، پائیز نشاط بر سر غم نزنیم، خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح، کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم ...

ف

اینو بدون که خیلیها! خیلیها از اینکه بفهمن تو اینا رو نوشتی خیلی! خیلی ناراحت میشن!!!! یه لحظه بهش فکر کن . چیز کمیه؟