به یاد مریم میرزاخانی

بیست و نه سال پیش یه برچسبی خورد روی پیشونی ما، بهمون گفتن فرزانگانی. فرزانگانی توی این حدود سی سال معنی‌اش هی عوض شده. یه روزی بود که فکر می‌کردم خیلی باهوشم. یه روزی بود که فکر می‌کردم خیلی خنگم اما بقیه فکر می‌کردن باهوشم. یه روزی بود که قبولی دانشگاهم به نظر خودم یه شکست و فاجعه بود و به نظر اطرافیان نتیجه خوبی بود. یه روزی بود که معنی‌اش این بود که دارم خودم رو برای بقیه بچه‌های دانشگاه می‌گیرم، یه روزی معنی‌اش این بود که موقع مصاحبه شغلی بهم بگن شماها رو سخت می‌شه مدیریت کرد، به درد کار گروهی نمی‌خورین. یه روزی معنی‌اش این بود که یه خبر خوب بیشتر از یه خبر خوب ملی برامون بود. لبخند می‌زدیم و می‌گفتیم نه فقط هم‌مدرسه‌ای ما که هم‌کلاسی‌مون هم بوده. امروز هم معنی‌اش اینه که یک خبر بد ملی، یه خبر بد خصوصی‌تر می‌شه. 

 

خوشحالم که عمرت رو صرف چیزی کردی که عاشقش بودی. نمی‌تونم جز این تصور کنم که از لحظه لحظه کارت لذت بردی. یادت گرامی و پایدار

/ 2 نظر / 143 بازدید
علی

سلام تو رو جون علی ( خودمو میگم ) یه جوری بنویس تا من هم با این سواد اکابری متوجه شم چی میگی و منظورت چیه بای

سمن

ساناز عزیزم باهات هم دردی می کنم و از شنیدن اینکه هم دوره ای هم بودین بیشتر متاثر شدم. من که از نزدیک نمی شناختمش دو روزه حال خوشی ندارم و عزادارم و می تونم حدس بزنم برای تو و نزدیکانش چقدر سنگینه این غم. کاش می تونستم بغلت کنم الان ????????