واشنگتن 22

 

یک زمانی وقتی من بچه بودم، اگر می‌خواستند بگویند کسی توی امریکا خیلی وضع‌اش خوب است می‌گفتند طرف پمپ بنزین دارد. (ممل امریکایی درون هر ایرانی را عشق است.) بعد من همیشه عاشق شلوارهای پیش‌سینه‌دار کارگرهای پمپ بنزین بودم. به شلوار پیش‌سینه‌دار هم می‌گفتم شلوار پمپ‌بنزینی و خیلی باهاش حال می‌کردم. بعد فکر می‌کردم آدم توی امریکا پمپ‌بنزین داشته‌باشد یعنی چند تا شلوار پمپ‌بنزینی دارد؟

حالا من امشب دعوت شدم به مهمانیی در منزل یک آقایی صاحب 5 پمپ‌بنزین. (البته من کلا یکی از وظایفم این‌جا این است که مدام دعوت بشوم منزل دوستان و آشنایان پسرعمو. کلی تجربه‌ام درباره انواع و اقسام مهاجرین ایرانی مقیم امریکا زیاد شده) بعد من فهمیدم هر پمپ‌بنزین می‌تواند آدم را صاحب یک مرسدس بنز مدل سی اس خدا بکند. این را پس از شمردن اتومبیل‌های پارک شده در پارکینگ خانه متوجه شدم. منزل مذکور باز هم در منطقه پوتومک مذکور در چند پست قبل بود. بنده از ترس اینکه در خانه مذکور گم بشوم مثل بچه‌های خوب نشسته بودم سر جایم و هربار هم که می‌رقصیدم سعی می‌کردم زیاد نچرخم که بتوانم دوباره صندلی‌ام را پیدا کنم. ولی آقای صاحب 5 تا پمپ بنزین حتی یک عدد هم شلوار پمپ‌بنزینی نداشت و من فکر کردم چه فایده دارد 5 تا پمپ بنزین وقتی یک عدد شلوار پمپ‌بنزینی نصیب آدم نکند.

از وقتی بلیط ال‌ای ایمیل شده برایم، ذکر نازنین، نازنین، گرفته‌ام باورم نمی‌شود که می‌بینم‌اش بعد از این همه سال. هی دلم می‌خواهد زود 5شنبه بشود. از طرفی اگر زود 5شنبه بشود یعنی چیزی به آخر سفر نمانده. مانده‌ام که دلم چه بخواهد. (نه که فرشتگان مقرب دست به سینه ایستاده‌اند ببینند من دلم چه می‌خواهد که اجرایش کنند از اون لحاظ!‌) 

بعد هم چرا این‌جا کسی باورش نمی‌شود که من گوشت دوست ندارم؟ اول مقادیری جوجه کباب...نه ببخشید جوجه باربیکیو کرده‌اند می‌گویند چرا کم خوردی می‌گویم ممنون من گوشت دوست ندارم. بعد کباب چنجه آورده‌اند سر میز باز می‌گویند چرا نمی‌خوری می‌گویم گوشت دوست ندارم. نشسته‌ام دارم ماست‌وخیارم را می‌خورم. همبرگر ذغالی می‌رسد. کور بشوم اگر دروغ بگویم، باز می‌پرسند چرا پس همبرگر نمی‌خوری می‌گویم گوشت دوست ندارم. استیک داغ از روی آتش می‌رسد. باز... این‌بار می‌گویم ممنون من دیگه سیر شدم.

قرار بوده امشب اینجا برف بیاید و تا فردا ظهر هم ادامه داشته‌باشد. هنوز که ساعت نزدیک 2 صبح یکشنبه است که خبری از برف نیست. من دلک برای شکوفه‌های گیلاسی می‌سوزد که قرار است از فردا جشن‌شان شروع بشود.

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
مامان سروش

وا ساناز تو چطور گوشت دوست نداری ؟؟؟؟؟؟؟؟ برگرد دیگه بسه دلم برات تنگ شد چند بار موبایلم رو برداشتم بهت زنگ بزنم یادم افتاده نیستی دلم گرفته ............ اون روسری رو که برام خریده بودی اون پلنگیه سروش الن و بلن میگه من اینو برات خریدم مثل پلنگ بشی خوشگل بشی آخرش بعداز کلی کلنجار رفتن میگه خوب من با ساناز رفتم اینو برات خریدم . هههههههههه خلاصه کادوت رو صاحب شد رفت پی کارش

سارا

این جشن شکوفه های گیلاس مرا یاد آن تنها فیلم تخیلی کودکی مان می اندازد که اسکورپیون داشت تویش. همان که آخر سر آن تنها جوان خوشتیپش به خاطر آتیش دهن اژدها فلج شد یا همچون چیزی... از این گوشت هم یاد آن جک آقا نوشابه دارید افتادم!!! من هم دلم می خواهد آخر هفته بشود ولی چون کلا خودم فرشته مقرب هستم (!!!!!!!!!!) از ترس اجابت و اینکه می دانم تو آنجا خوشی آرزو نمی کنم که زودتر بشود...

مهدی

خوب چه اشکالی دارد، یکی از همان شلوارهای پمپ بنزینی را برایش بخر و این پست را هم ضمیمه هدیه‌ات کن و بفرست به کاخ همایونی جناب آقای پ.پ.ب. در مورد گوشت هم فکر می‌کنم داری با ما شوخی می‌کنی. اینطور نیست؟

افرا و پاییز

یادش به خیر چقدر در به در دنبال این شلوارهای پمپ بنزینی تو بازار کویتی ها می چرخیدیم! و اما ماجرای نخوردن گوشت...بنده هم به شدت این کاره بودم اما بعد از دو سه سال کارم به دوا درمان کشید... دوا درمانی که کمترینش خوردن جگر بود هفته ای دو بار...می گم همبرگرت را بخور و کیف ات را بکن[چشمک]

فرزانه

ساناز از نوشته های اخیرت لذت بردم ، یه صمیمیت خوبی توش قل میخورد میبوسمت فرزانه(از نوع عربیش)

ليلا

ساناز جان خيلي دلم براي ديدنت ذوق دارد. نشسته بودم و داشتم وبلاگت را مي خواندم ، سپهر آمد كنارم و گفت :" مامان اين عكس كيه؟" گفتم ساناز . كمي به من نگاه كرد در حالي كه چشماش برق مي زد و گفت : " براش بنويس عيدت مبارك.دلم برات تنگ شده، مي آيي خونمون؟" . ساناز من قول مي دم اومدي خونمون يك غذاي بدون گوشت خوشمزه درست كنم . واي چقدر دلم براي طرز حرف زدن و شنيدن صدات تنگه. خوش باشي دوستم هر كجا كه هستي.