خداحافظ محلهء این اواخر نامهربان

مهم نیست چند ساله باشی و مهم نیست چقدر سعی کرده باشی خودت را بشناسی. همیشه ممکن است خودت را شگفت زده کنی. این روزها دارم احساسات جدیدی در خودم کشف می‌کنم.

بنگاهی که خانه‌ام را اجاره داد نزدیک اولین خانه‌ام در این محله بود. بیش از 12 سال پیش، اولین بار ساکن این محل شدم. حالا که دارم می‌روم به محله جدید دلم انگار تنگ می‌شود. 12 سال زمان خوبی است که فکر کنی به اندازه کافی در این محله ساکن بوده‌ای که همه جور احساسی را تجربه کنی حتی دلزدگی. مثلن آن روز عصر که بعد از چهار سال بدون ماشین و پیاده توی محله گشت زدم. و فهمیدم نگاه‌های نر و دریده محله چقدر بیشتر از قبل شده. یا همین محرم و آن شب کابوسی‌اش نشانم داد که چطور تعصب بلد است روز به روز در ذهن‌ها ریشه بدواند و جای عقل و انسانیت را تنگ کند. 

گمانم بسیاری از کسانی که تصمیم به مهاجرت می‌گیرند حس و حالی مثل حس و حال من را تجربه می‌کنند. دلزدگی از محیط آشنا. و لابد روزهای آخر حسشان ضربدر هزار و میلیون شده همین ترکیب احساسات این روزهای من است، ذوق و شوق و ترس و غم و نگرانی و گیجی. 

خلاصه که این روزها علاوه بر خداحافظی با خونه جون به خداحافظی با محله‌ای مشغولم که حتی خیلی هم دوستش نداشتم از اول. 

/ 4 نظر / 8 بازدید
کتایون

ولی فک کنم اون یکی محله رو دوست داشته باشی :)

ﺳﺎﺭا

ﺧﻴﻟﻲ ﺑﺮاﻡ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﻭﻥ ﺣﺲ ﺩﻟﺰﺩﮔﻲ اﺯ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩاﺷﺘﻲ ﺭﻭ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻣﻬﺎﺟﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺳﻄ ﺩاﺩﻱ! ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩ ﺩﻗﻳﻘﺎ ﻫﻤﻴﻨﻪ. ﻣﺨﺺﻭﺻﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ ﺭاﻩ ﺑﻴﺎﻓﺘﻲ اﻭﻧﻮﻗﺖ ﻫﻲ ﻳﻪ اﺗﻔﺎﻗﺎﻳﻲ ﻣﻴﺎﻓﺘﻪ ﻛﻪ اﻭﻥ ﺭﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﺭﻭ ﺳﺴﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﮔﺮﭼﻪ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ و ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺑﺎﻗﻲ ﺑﻤﻮﻧﻪ

محمد

سلام خیلی اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم و کمی وقت داشتم که بعضی از دست نوشته هات رو بخونم. دیدگاهت برام جالبه. خیلی احساس نزدیکی داشتم با نوشته هات. موفق باشی

نیلوفر

مبارکه ... خونه و محله جدید ... با امید هزاران لحظه و خاطره خوب