واشنگتن 14

 

الان باز از یک مهمانی ایرانی دیگر برگشتم به صرف قر و قنبیله فراوان و ملقب شدم به لقب "فِرِش از ایران" خیلی برای همه جالب بود که من تازه از ایران آمده‌ام. نمی‌دانم چرا واقعا.  مهمانی توی یک منطقه‌ای بود به نام پوتومک که ظاهرا محله پول‌دار نشین این اطراف است و هم‌وطنان عزیز خودشان را به آب و آتش می‌زنند که ساکن این محله بشوند. ظاهرا آقا رضا پ هم ساکن همین منطقه است. 

توی راه موقع رفتن به مهمانی ماه بزرگ و درخشان امشب مدام جلوی چشمم بود. دلم می‌خواست کسی بود که با دیدن ماه به یادش بیافتم. نیافتادم. دارم عادت می‌کنم به کسی نبودن در زندگی‌ام.

دم ظهر راهی دی‌سی شدیم باز. نمی‌دانم این چه احساسی است که من دارم. قبل از دیدن یک جایی که برایم مهم است هی هیجان دارم بعد که می‌بینمش به نظرم خیلی خیلی عادی می‌شود. آکروپلیس، مسجد ایاصوفیه، برج ایفل، موزه لوور، شهر ونیز و حالا هم کاخ سفید و کنگره امریکا. حالا یک احساس خب که چی‌ای دارم که نمی‌دانم چطور باهاش کنار بیایم. البته انکار نمی‌کنم که دی‌سی واقعا شهر زیبایی است. واقعا دیدنی است. اما راستش دیدن صرف یک ساختمان برای من تجربه چندان مهمی محسوب نمی‌شود. مثلا برایم مهم‌تر از دیدن کاخ سفید دیدن تجمع گروه‌های مدافع صلح بود جلوی کاخ سفید. پسرعمو جان می‌گوید: "برو کنارش بایست و شعار بده عادتت را از دست ندهی." می‌گویم: "اتفاقا اعتراض کردن این‌جا بد عادتم می‌کند. این چجور پلیسیه که فقط وایساده داره نگاه می‌کنه. تازه یک عده‌ای‌ هم حتی به خودشان زحمت نداده‌اند از اسب‌هایشان پیاده بشوند." خلاصه عکس و فیلم مبسوط تهیه کردم که خدا عمر بدهد می‌گذارم باز توی فیسبوک.

قبل از دی‌سی رفتن هم هفت‌سین چیدیم، هفت‌سین چیدنی. هی از کنارش رد می‌شویم قربان صدقه شکل و شمایل‌اش می‌رویم همه‌گی باهم. خوشگل شده واقعا. حالا بعد از سال تحویل حتما عکس می‌گیریم کنارش.

(تا اینجا رسیدین متوجه شدین امروز را از آخر به اول روایت کردم؟ فهمیدنش سخت بود اصلا؟ دیدین چه خوب بود. پس چرا دوست نمی‌شین با داستان‌هایی که با زمان خطی روایت نمی‌شن؟ هان؟)

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
مهدی

این تجمعات که دیدی ان‌شا‌ا... خود جوش بود دیگر.نه؟ ساناز جان تو را به مقدسات سوگند اگر امکانش هست یک عدد ساندیس به رسم یادبود از این تجمعات برایم از بلاد کفر بیاور.پرداخت تمامی هزینه‌ها چه مالی و چه جانی،تضمین شده می‌باشد. البته مواظب باش مثل این بنده‌خدای وطنی چیزی به چشمت اصابت نکند که تا آخر عمر دچار عذاب وجدان نباشم. با این حساب می‌توانم روی ساندیس کذایی حساب باز کنم؟[چشمک]

سارا

من عاشق زمان بی خط و ربط ام دوستم! ضمنا درباره همه چیزهای جدید و آدمها ی جدید من همینطوری ام یعنی حس می کنم قبلا دیدمشان یا تجربه اش را داشتم!!!

شکیلا

سانازی من که دوست دارم. تو بنویس بده بخونم از سر به ته، از ته به سر، از وسط به ته بعد به سر یا بر عکس حالا دَس دَس![چشمک]