از بامداد تا شام امروز با ا . بامداد ، احمد شاملو

افق روشن
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم .

-------------------------------------------------------

 

به چرک مينشيند

                     خنده

به نوار زخمبنديش ار

                            ببندی .

رهايش کن

رهايش کن

              اگر چند

 قيلوله ديو

            آشفته ميشود .

-----------------------------------------------

همه

      لرزش دست و دلم

                              از آن بود

که عشق

            پناهی گردد ،

پروازی نه

گريزگاهی گردد.


 

/ 1 نظر / 3 بازدید
پگاه

نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده.... زیرا که من ريشه های تو را دريافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست