مرده صد ساله !

حرف زدن درباره بعضی اتفاقها , بعضی رابطه ها , بعضی آدمها برای من مثل باز کردن در یک تابوت است که یک جسد متعفن را درون خودش جای داده . باز کردنش فقط بوی گند در پی دارد و عذاب یادآوری خاطرات بد و افسردگی . چرا این کار میکنم ؟ چرا تن میدهم به استنشاق این هوای متعفن ؟ چون جرات این را ندارم که یک بار برای همیشه آن جسد متعفن را از تابوت دربیاورم . کامل بسوزانمش و خاکسترش را به هوا ، به دست باد بسپارم و رها از آن به زندگی ام ادامه بدهم .

آدمی ( یا شاید آدمهایی ) در زندگی من بودند که من زمانی به اشتباه آنان را دوستان خودم فرض کرده بودم و در جایگاه خاصی آسیب بدی به من زدند . آنقدر بد که حالا که خودم در همان جایگاه هستم نمیتوانم درست عمل کنم و از ترس بد عمل کردن و تکرار رفتار آنها رابطه ام با دوستانم را  به حداقل رسانده ام . از ترس اینکه به آنها آسیب بزنم , از ترس اینکه نارفیقی کنم ، رفته ام گم و گور شده ام ! چیزی مثل اینکه یک زمانی یک زن بابای بدجنس داشته باشی و حالا خودت زن بابای کسی باشی و به جای آنکه سعی کنی زن بابای خوبی باشی و از ترس زن بابای بدجنس بودن از بابای طرف طلاق بگیری !

 

پ. ن : آن آدمهایی که این آسیب را به من زدند اینجا را نمیخوانند . نگران نشوید منظورم هیچ کدام از شما نیست !

/ 2 نظر / 4 بازدید
شوایک

سلام از جمله آخری خیلی خیلی ممنون و مشعوف گشتم! حرف جالب و به جایی بود، خیلی! راستی در مورد مطلب ابراز عشق هم باید بگم که [سوال][تعجب] حیف که شکلک کله معلق نداره

.

میدونید دوست عزیز به نظر من بهتره این جسد متعفن رو هرچه زودتر بسوزونید هر چقدر هم که کنار زدن خاکهای روش سخت باشه ولی ارزششو داره! ضمنا به نظرم اگه یه ذره هم در توانایی خودتون در زن بابای خوب بودن شک دارید اصلا ریسک نکنید به احساس الان خودتون نگاه کنید!