از غم این روزها

 

دیروز عصر حالم کمی بهتر بود. اما امروز صبح با سنگینی بار غم روی سینه‌ام بیدار شدم. همکارم که دو روز گذشته را مرخصی بوده، امروز می‌پرسد چرا مشکی پوشیدی؟ (واقعا چرا مکشی می‌پوشم؟ برای اینکه به آن ساناز غمگین درونم بگویم حق داری سوگواری کنی. می‌بینمت و به رسمیت می‌شناسمت) می‌گویم یکی از هم‌دوره‌ای‌هام فوت شده. و بعد توی دلم ادامه می‌دهم، مریم فوت نشد، "حیف" شد.

غم مثل موج کمی عقب نشینی می‌کند و باز دوباره برمی‌گردد. این حال را گمانم آخرین بار موقع زلزله بم داشتم. 

نه اصراری دارم حالم را بهتر کنم و نه اصراری دارم در افسردگی بمانم. انگار نشسته‌ام کنار و احوالات خودم را صرفا تماشا می‌کنم. 

/ 2 نظر / 154 بازدید
علی

سلام خوبی شما ؟ بیخیال خانوم خجسته همه اینها گذراست انقده سخت نگیر نه خدایی نفسم از جای گرم بلند نمیشه با کوهی از مشکلات روبرو هستم و باهاش مبارزه می کنم خدا ایشالله به همه ما کمک کنه تا از پس مشکلاتمون بربیاییم بای ( یه وقت جواب سلام رو هم بدی ناراحت نمیشمااااا )

sara

نشسته‌ام کنار و احوالات خودم را صرفا تماشا می‌کنم. همین کار رو باید بکنم منم