پنیر...مرگ...تب...

به مرگ گرفتند , به تب راضی شدم !

انقدر کارم را عوض نکردم که خودشان دارند کارم را برایم عوض می کنند. اول قرار بود بفرستندم یک سایت خارج ازشهر , حالا یک احتمال وجود دارد که داخل شهر بمانم ولی کارم و محل کارم را عوض کنم. حالا امیدوارم این احتمال عملی شود.

از تغییر نمی ترسم و همیشه معتقدم تا پذیرای تغییر نباشم , پیشرفت رخ نمی دهد. ولی لعنتی اینرسی بدجوری دارد دهانم را مورد عنایت قرار میدهد. سخت است محیطی که هفت سال در آن بوده ای و با آن خو گرفته ای را ترک کنی.

مثل بچه ای که مدرسه اش را عوض کنند دارم می ترسم و از همین الان دلم تنگ می شود برای این میز رو به پنجره و پنجره رو به حیاط . و آدمها , که یگانه اند و جایشان را هرگز کس دیگری نمی تواند پر کند.

/ 6 نظر / 7 بازدید
سمن

ایول چقدر خوب. این درست همون چیزیه که میخواستی فکر کنم. اینقده تنبلی کردی که خودشون دارن به زور جابجات می کنن[چشمک]

ساناز

آره دوستم . ولی به همون دلایلی که تنبلی می کردم . حالا هم رفتن سخته .

مينا-ز

آدمیزاد به همه چیز عادت می کنه. این معجزه ی کورتیزوله!

کامیار

ای امان از................!

سارا پارسي

میزم کنار پنجره و رو به حیاط و مشرف به درخت خرمالوی بلند و پربار آن. آنجا میزم رو به پنجره ای است که کرکره های ریزش همیشه بسته است و رو به راه پله یعنی هیچ جا. باید بروم. نورش کمتر است. اما باید بروم. خودم خودم را هل دادم. پریدم با چشمهای باز ولی سرم دارد گیج می رود. برایت آرزوی شادی دارم.