یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 6

روزهایی هم هست که "عید مردماس، دیب گله داره" اما تو بی‌اینکه گله‌ای داشته باشی، توی دلت غصه‌ای هست که حتی عزیزترین‌ها و نزدیکترین‌ها هم درکش نخواهند کرد. این روزها ترجیح می‌دهی سوار اتوبوس نشوی و خیابان عزیز ولی‌عصر را پیاده رو به شمال بروی و خاطرات تمام آن روزهای دود و خون و اشک را دوره کنی. آنجا که دست همدیگر را گرفته بودیم و زنجیره سبز ساخته بودیم. آنجا که هنوز ناباور داشتیم فقط نگاه می‌کردیم. آنجا که جرات نداشتیم بپیچیم توی کوچه‌ها. و جام جم را رد خواهی کرد و نرسیده به پارک وی شاید بغضت باز شد. 

می‌دانم، می‌دانم رسمن از لبه پرتگاه تارتاروس برگشته‌ایم به زندگی. می‌شد چیزهای مهم‌تر و بزرگ‌تری از دست بدهیم. اما تمام آنچه که در تمام این سال‌ها از دست رفت و می‌شد از دست نرود، فقدان بزرگی است که چیزی جای خالی‌اش را پر نخواهد کرد، حتی بازگشتن از جهنم. 

/ 2 نظر / 14 بازدید
sara

جای خالی عمر... روزهای بی امید....روزهایی که ثانیه ثانیه گذشتند...درکت می کنم دوستم. سخته. خیلی سخت.