شهر خودم

 

بازی این روزهایم گشت و گذار توی هزارتوهاست. چند وقتی فقط شخم زدم. حالا انگار رسیده‌ام به یک شهر باستانی مدفون زیر خاک که دوباره بیدار شده. هزار چیز گم شده و فراموش شده را می‌توانم این گوشه و آن گوشه‌اش پیدا کنم.

بعد مثلا توی کوچه‌های باریک و تودرتویش که دارم می‌گردم یک هو ساناز پنج ساله را می‌بینم یک گوشه نشسته دارد مثلا موهای عروسکش را با خمیردندان رنگ می‌کند. یا ساناز سه ساله ترسیده را می‌بینم توی تاریکی و تنهایی اتاق کودکی‌اش. یک وقت‌هایی می‌روم می‌نشینم کنارش و باهم گپ می‌زنیم. بعضی وقت‌ها هم حجم ترس و خشم و دردش آن‌قدر زیاد است که اصلا جرات نمی‌کنم نزدیکش بشوم.

آن‌قدر گم کرده در این شهر باستانی زیر خاکی تازه کشف شده پیدا کرده‌ام که این روزها ایمان پیدا کرده‌ام که دنبال هر گم کرده‌ای که بگردم همین اطراف پیدایش خواهم کرد. یک ایمانی دارم که کافی است دست دراز کنم تا پیدا کنمش. این شده که هی دست دراز می‌کنم! این شده که بازی توی این کوچه‌های خاکی دارد کم‌کم جذاب‌تر می‌شود از زندگی روزمره. باید حواسم باشد که یک وقتی آن پایین چیزی نخورم، تو بگو حتی شش تا دانه انار.

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
بريسا

واقعاً عالي بود دقيقاً الان به يك همجين جيزي احتياج داشتم مرسي[لبخند]

پسری تنها

مگه توگیلان هم کوچه های خاکی داریم ؟ اونجاکه کوچه های خاکی تبدیل به کوجه های گلی میشن

ليلا

يادشاهنامه افتادم ، داستان هفت خوان رستم بخش " جستجوي رستم ديو سپيد را".

لی لا

انگار دهه 4زندگی دهه بازگشته.این چندوقت اینقدر ول چرخیدم توکوچه های بچگی که دیگه سخت شده برام برگشت.همش با هستی ام واعظم و حسن.راستی تو هم شده هنوز نصف شب به صدای بمب وموشک بپری از خواب؟شده بری محله بچگیت و ببینی یه اتوبان درست اومده رو مغازه مردنازنینی که گل میداد بهت برا روز معلم؟!

sara

مسافرت‏ ‏درونی...‏ ‏بازدید‏ ‏کننده‏ ‏دیگر‏ ‏فقط‏ ‏خودت‏ ‏تنها‏ ‏نیستی‏ ‏ها‏ ‏مراقب‏ ‏گنجینه‏ ‏ها‏ ‏باش...

sara

مسافرت‏ ‏درونی...‏ ‏بازدید‏ ‏کننده‏ ‏دیگر‏ ‏فقط‏ ‏خودت‏ ‏تنها‏ ‏نیستی‏ ‏ها‏ ‏مراقب‏ ‏گنجینه‏ ‏ها‏ ‏باش...