حالا یک سال است که در دلم نوری دارم

لاکی بامبوها را پرستو و لیلا وقتی آمدم خونه جون برایم هدیه آوردند، اولین گیاهان این خانه بودند و بودنشان ناگهان فضای خانه را زنده کرده بود. پارسال بعد از حدود سه سال ناگهان یکی یکی زرد شدند و خم شدند و با من که ته چاه غصه‌ها بودم هم‌نوا شدند. یاد گرفته بودم زندگی را از کام مرگ بیرون بکشم. شاخه‌ها را از جایی که هنوز سبز بودند بریدم و دوباره گذاشتم توی آب. اما ناامید بودم از دوباره جان گرفتنشان. همان وقت‌ها خواب دیدم یک شاخه خیلی ظریف و کوچک بامبو توی آب دارم که ریشه کرده و من خوشحالم و به خودم می‌گویم این شاخه را باید بدهم به دوستی. از خواب که بیدار شدم، انگار نوری دلم را روشن کرده بود. هر سه شاخه تا چند روز بعد ریشه دواندند و این بار کاشتمشان توی خاک. یادم نمی‌آمد که قرار بوده لاکی بامبوها را به چه کسی هدیه بدهم. از هر کدام بارها قلمه گرفتم و به هر دوستم که به فکرم رسید یک گلدان لاکی بامبو هدیه دادم به امید روشن شدن دل همه دوستانم. و من حالا یک سال است که در دلم نوری دارم. 

/ 8 نظر / 22 بازدید
سمن

[ماچ][بغل]

مژگان

یکی از این لاکی بامبوها مال ِ من ِ خوشبخته...بله...

فاطمه

چه خوب ساناز امیدوارم نور دلت همیشه روشن و درخشان باشه . کاش منم اونجا بودم یه دونه نصیبم میشد .

نگار

ساناز جونم...........

شکیلا

[قلب]

پرستو

دلم برا خودت و خونه قشنگت تنگ شده :***

اسطوره

یاد سهراب افتادم که میگه: من در این تنهایی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی را بچرد... انگار شما بره روشنتو پیدا کردی