برف و سمفونی ابری

 

مادرم برای غذا گرم کرده. می‌خورم و وقتی غذا تمام شد تشکر می‌کنم. مهمانی می‌روم، حتی خیلی وقت‌ها وقتی غذای رستورانی خیلی خوب است، بعد از غذا تشکر می‌کنم. حالا چرا وقتی یک کتاب خوب می‌خوانم تشکر نکنم؟

آقای پیمان اسماعیلی، کتاب برف و سمفونی ابری‌تان را خواندم. یک روز کش‌دار پر از بی‌حوصلگی را برایم رنگی کرد. ممنونم. هرچه جایزه گرفته‌اید و در آینده خواهیدگرفت نوش جانتان.

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
سمانه

ترس رو خیییلی خوب انتقال می داد و همین طور حس معلق بودن. انگار یه جور لذت در این پایاب نداشتن و تاریکی و مرگ وجود داشت!و این لذت برام جالب بود.گویی تجربه های خودم رو از رفتن به دل چیزهایی که واقعآ ازشون می ترسیدم جلوی چشمم می آورد!

بهروز

ترسناکه ! [نگران] شبا قبل خواب یه داستان می خونم ازش ، از ترس چراغ خواب بغل تختمو خاموش نمی کنم !

مهرداد

مشتاقم کردید بخونمش...