یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 12

انقدر سریع اتفاق افتاد که همان موقع درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. ون نیروی انتظامی ایستاد کنار اتوبوس پشت چراغ قرمز. یک مامور زن و یک مامور مرد هم‌زمان دویدند توی پیاده‌روی جلو پمب بنزین. دو تا بچه فال‌فروش ترسیدند و آمدند سمت ما و چپیدند توی اتوبوس. دو تا مامور رسیدند به خانومی که آرام و قدم‌زنان داشت می‌رفت رو به جنوب. مامور زن دستش را گذاشت رو شانه زن. 

چند دقیقه بعد زن توی ون بود و من و دو تا دخترک فال‌فروش فسقلی ترس‌خورده توی اتوبوس بودیم. دخترک چند بار نگران از من پرسید:

"خاله، آزادش می‌کنن؟ خیلی اذیتش می‌کنن؟"

و من با صدایی که حتی به گوش خودم هم به زور می‌رسید، چند بار تکرار کردم:

"نمی‌دونم عزیزم."

نه دخترک فال فروخت، نه من یادم بود از شکلات‌های تو کیفم به‌ش بدهم. 

 

اگر یک روزی من از کشورم مهاجرت کنم، بی‌شک یکی از انگیزه‌های قوی‌ام، فرار از حجاب اجباری خواهد بود.

/ 2 نظر / 17 بازدید
وهاب

آفرین آفرین برشماچه انگیزه درستی ننگ بر تحجر ننگ بر دینی که میگه اکراهی درپذیرشش نیست ولی اگرازاون خارج شوی میکشیمت اگرحجاب نداشته باشی میگیریم ومیبریمت ننگ برایه 34سوره نسا مرگ برظلم ظلم به نازنین های کشورم ننگ برکسانیکه زیبارویان جامعه روباچادرهای سیاه افسرده وغمگین میسازن بعدازمدتی وبلاگتون رو پیداکردم فکرکنم قبل ازاون بلاک شده بودم آخرین پست رو درباره سفربه امریکاخونده بودم راستی اخرنگفتید درمقایسه بین ایران وامریکا ازنظرزیبایی ورفاه وفرهنگ به ایران وامریکاهرکدوم چه نمره ای میدین

وهاب

بله میدونم فیسبوک نیست ولی یه باربدون مشخصات کامنت گذاشته بودم حدود 5سال پیش وقتی که به انتالیارفته بودید بعد سوتفاهمی پیش اومدو ازاون کامنت رنجشی براتون حاصل شده بود یادمه نوشته بودیدبعضیافکرمیکنن هنوزای پی درایران اختراع نشده رو حساب این حرف و اینکه مهندس کامپیوترهم هستید فکرکردم حتمایه اقدامی انجام دادید چون واقعامن هروقت ادرس وبلاگتون روسرچ میکردم یاواردمیکردم صفحه وبلاگ بالانمیومد حالا نمیدونم قضیه چی بود حتمااشکال ازسیستم خودم بوده سپاسگزارم