آدم و مادرش

یک وقت‌هایی هم آدم باید به‌جای آرایش‌گاه برود خانه مادرش و بنشیند روی صندلی تا مامی خانم موهایش را رنگ کند. 

"ای وای دیدی چی شد یادم رفت پیشونی‌ات رو چرب کنم."

"مهم نیست صابون می‌زنم پاک می‌شه. حالا خودت چرا دست‌کش دستت نکردی؟ همه ناخونات سیاه شد"

"عادت دارم به رنگ موهای خودم. نه که روشنه دست‌کش لازم ندارم. حالام طوری نیست دو دفعه بشورم می‌ره."

مادر آدم غصه بخورد از موهای سفید دخترش. و آدم غصه بخورد برای ناخن‌های سیاه شده مادر. بعد مادر بنشیند جلوی دست آدم. دست‌هایش را بگذارد روی میز تا آدم برایش لاک بزند. بلکه هم سیاهی‌ها پنهان بشود. بعد دوباره مادر غصه بخورد برای لرزش دست دختر. بعد آدم سربه‌سر مادر بگذارد و مادر سربه‌سر آدم بگذارد.

یک کیفی دارد نگفتنی.

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
م.ر

دوستش دارم قدرش رابدان واز بودنش لذت ببر[گل]

م.ر

دوستش دارم قدرش رابدان واز بودنش لذت ببر[گل]

ليلا

دوستم چقدر اين نوشته لطيف است و عجب انرژي عشقي از آن مي تراود.

.

وای آره... دختر داشتن خیلی خوبه :) :) من از الان منتظر اون لحظات آینده هستم و به عنوان یه مادر در آینده چنین وضعی(!) می گم تازه نمی دونی مامانت چه کیفی کرده... باز هم از این کارها بکن و از این چیزها بنویس.... :)

samaneh

va hamintor vaghtaai ke maman e aadam khodesho loos mikone,maslan vaghti mikhad deraz bekeshe o aadam oon nazdikiha bashe,saresho roo paye aadam begzare o keif kone vaghti dast laaye moohash mikeshi

چقدر چسبید ساناز جان